آینه مرا بتابان

آینه ، مرا به خویشتن بی پیرایه بتابان

 

از این هاله های کالبد برگذر

  

این رعشه های خفته تفکر را در نورد

 

از این اندیشه های خیس مرموز بر گذر

 

این محاسبه های انسانی را بپیما

 

و مرا به خویشتن خویش بی پیرایه بتابان

 

امشب نسیمی می وزد ، می شنوی؟

شب زیر پوست تاریکی خفته است .

 

رگ تاریکی، بی محابا نبض ندارد .

 

اما تلالو روح ،در اتاق می درخشد ، روح سیال ،تعقل را فرا می خواند

 

عقل مبهوت این اوجها سکون را در می نوردد.

 

ذرات اشیا ازدحام می کنند صدایی تا عرش ساطع می شود ، طنینش

 

در زمان فرو می غلطد اما باز خواهد گشت پس از اندک زمانی یا دور

 

زمانی.

 

و من در اندرون ثبات لخته لخته های نفحه ای آهنگین را در کالبد فرو

 

می کشم.

 

ادراک کمرنگ می شود ، حواس نابینا می گردد و لامسه می لنگد.

 

کاش این ثانیه ها نگذرد ، کاش زمان متوقف گردد.

 

 

 

" من به سهم خود به قدر کفایت وقت، صرف فهمیدن فلسفه ی هگل کرده ام و گمان می کنم

 

آن را کم و بیش خوب می فهمم ...... اما بر عکس آنگاه که به ابراهیم می اندیشم  گویی نابود

 

می شوم . هر لحظه ی آن پارادوکس عظیم را که جوهر زندگی ابراهیم است در نظر می آورم و

 

در هر لحظه واپس رانده می شوم و اندیشه ام با همه ی شور و شوقش حتی به اندازه ی سر

 

 سوزنی به این پارادوکس نفوذ نمیکند . همه ی عظلاتم را برای تجسم منظره ای از آن منقبض

 

 می کنم اما در همان لحظه فلج می شوم........... .آیا امتحان به واسطه ی همان طبیعتش از او

 

پیمان سکوت نگرفته بود."

 

ترس و لرز ص 57 خط 3 سورن کیرکگور

 

نگاه

نا مردی در رگ شهر جاريست ، هوا آلودست به بي وجداني به فراموشي ، بوي مرگ

 

مي آيد ....چه مي گويي؟ بوي مرگ که شيرين است،  بوي تعفن زيستن مي آيد زيستن

 

براي زنده ماندن با زرنگي زمينی .

 

پاسخ تمامي رفتار گزينش شده ات را برگير و برو، پاداش سکوت را

 

خدايا ، اگر گهگاهی نگاهمان به نگاهت گره نخورد چگونه مي توانيم بزييم در اين

 

خاک که تقدسش اندک و خرد و ناچيز است و  هر لحظه لگد مال تر از سابق.

 

من راضي نيستم بر اینان تو هم راضي نباش...ميدانم....مي دانم....حکايت کوزه و موسی را....

 

 دلم را با تمام ..... به تو مي سپارم هر آن کن که خود،  خواهی.

 

پس از دیشب، هنوز شهر سر جايش بود، سوزن سوزن مي شوم امروز

 

قالب

دیروز از دانشگاه تا تجریش را قدم زنان پیاده رفتم ، در بین راه نگاه خیره‌ی ممتد

پیرزنی به پایین چادرم مرا جلب کرد به نقطه‌ی ایست نگاهش .

ما اغلب پایین پای دیگران را به راحتی می‌بینیم اما زیر پای خویش را نمی‌بینیم و گاهی آنقدر به

 پایین خیره میشویم که جلویمان را نمی بینیم .

وو.........تمام پایین چادرم خاکی شده بود.........چرا؟

چرا به یکباره این قدر بلند شده است؟.......مگر امکان دارد اساسا؟

آها ......نه... ، این چادر من نیست که بلند شده است این منم که کوتاه شده‌ام به خاطر کفشهایم ،

 کفشهایم امروز لژ ندارد، همسطح است با خود زمین و این خود واقعی من است .قد واقعیم یادم

رفته بود؟

چند بار دیگر چنین کرده‌ام ؟ چند بار دیگر در زندگیم خود را بیش از خویشتن واقعی خود قالب

 زده‌ام ؟

و چند بار کوچکتر از خود واقعی خود؟

چند بار در زندگیم تصمیم هایم نه بر اساس قالب حقیقی خویش، بلکه بر اساس کذب بدل

خویشتن بوده است؟ اندازه گرفتن روحی که هر لحظه ممکن است کبیر تر شود یا صغیر تر

را سر کدامین کلاس زندگیمان آموخته‌ایم؟

چندین بار فریب این بدل بلندتر یا کوتاهتر را خورده‌ام؟

چقدر دلم هوای سقوط کامو را کرد.

هیچی

در حاليکه آسفالت مي‌دود شمشاد‌‌هاي براق با اين رود سياه خفته مسابقه

 

 گذاشته اند،.

 

 بوي هيچي مي‌آيد و آفتاب پر رنگ مي‌تابد، در تاکسي نشسته‌ام، خيال

 

 پختن دارد پاي درون کفشم،  چه گرما داغ است امروز.

 

حسي عجيب دارم، حس سکوت ، حس در خود فرو رفتن ، حس .....صرفا

 

نگاه کردن ، حس ديدن اما بي خويشتن .

 

 (بازي از نيمه گذشته است، اما هنوز شروع نشده است) اين شعر حسن

 

 حسيني را مرتب با خود مزه مزه مي‌کنم، چه همذات پنداري با اين شعر

 

دارم امروز .

 

رویا

 

به یکباره میان خواب و بیداری ، میان هوشیاری و خلا

 

پژواک صدایی خیره احاطه ام نمود ، طنین صوتی میان

 

کشش ناقوس کلیسا و امتداد ندبه ی مردگونه ای اذان وار

 

و پچ پچی آهنگین ، هیچ معنای درونی محسوسی لمس

 

نمیشداز درونش

 

فقط خود را رها ساختم در این نجوا ، در مرکز

 

بهت گونه اش در بی وزنی مطلق ، سکوت و سکون و ثنا

 

معجزه وار مرا همره برد تا بی نهایت مطلق

 

پگاه کرانه گرفت تا ابدیت و من نمی دانم در کدامین دهلیز

 

زمان یامکان غرقه خفتیدم تا تکاپوی روزمرگی را نشخوار

 

صدای کلاغان بزید و من رها و فارغ از مسخ زندگی حلول

 

نور را سایه به سایه بنوشم

 

شطرنج زندگی

در شطرنج زندگی گاه باد نسیان شوکه ات میکند که در کدامین

 

چهارخانه باید قدم نهی ، سفید یا سیاه ، چپ یا راست .

 

در شطرنج زندگی مهره ها هر کدام نقابهای صورتک تازه توست.

 

در شطرنج زندگی جدول ضرب ذهن خفته ی استراتژیک نهایتا بیمارت

 

خواهد ساخت .

 

 

هضم

صدایی آمد؟

 

چیزی شکست.

 

نه , موسیقای شکستن را ارغنون هوشیاری نمی نوازد .

 

صدای شکستن را گوش نخواهد فهمید . نخواهد بویید, نخواهد بلعید.

 

 

حضور

یک طرف صورتم درست روی گونه ی راست احساس سوزش عجیبی میکنم .

 

سوزشی سوزن وار و در هم فرو رفته . قلبم اما در آرامش آرمیده.

 

 به چشمانم که خیره میشوم ته قلب آیینه لبخندی ملیح در برم میگیرد . چقدر این ماه را

 

دوست میدارم .

 

در کشاکش قوسها , در طنین طوفانها , در هجوم شریانها , در غبار بودنها , همیشه حضورت را

 

مواج تر از سابق در این آیینه دیده ام , رهایم مکن سکون آرامش ابدیت.

 

 

 

بغض

رعشه ای رعد گونه عمیق و شلاق وار از پرده پرده روحم به بالا میخزد , احساس زخم

 

 میکنم در حنجره , چشمانم ملتهب طغیان میکند و اشکهای تب کرده داغتر میسوزاندش .

 

صدایم بیمار شده از تشنج , سخت گر میگیرم و گویا تنم خیال از هم پاشیدن دارد .

 

کاش در لحظه میشد مرد , کاش میشد خود را در نسیان بی تفاوتی غرق کرد , کاش میشد

 

چشمهایم را که باز میکنم زندگی مرا در خود هضم نکند.

 

کاش این حافظه ی دل آلزایمر میگرفت.

 

سنگ

سنگها مرا همره کنید با آزادیتان که دلیلش سنگ بودنتان است.
 
 
دل آنگاه که احساسی داشت دیگر آزاد نیست

بی خوابی

دو شب است که وقتي در بالشت هضم ميشوم خواب آشفته گازم مي گيرد و افکار تا صبح قدم

 

زنان يا هجوم وار به اسارت بازيم مي دهند، و امشب به گمانم اصلا نخوابم بهتر است.

 

آنچه که ديدم متوقفم نساخت ، آنچه نديدم متوقفم ساخت ، آنچه که مي بينم قابل باور کردن

است يا آنچه که نمي بينم؟

 

اوه برقها رفت ............تاريکي مطلق ، فقط سياهي که مرزي ندارد ، نزديکی و دوري بي معناست

 

چراکه مرزی ديده نمي شود. نه استواری خطي ، نه پيچش انحنايي ، زندگي کردن بي رنگها چه

 

مشکل و بی هيجان است اجسام فقط يا سختند يا نرم ، يا سردند يا گرم،  يا زبرند يا لطيف ، چه

 

نعمت بزرگي است اين نوازش درجه ی رنگها ، یا هاله ی تلطيف شده ی نورها .

 

اما آيا بينايي هم نعمت بزرگي است ؟

 

صرف ديدن از از مردمک چشم را نمي گويم ، فلسفه ی نگاه را می گويم ؟

 

ديدن تحدب و تقعر آدميان؟

 

چرا با نور شمع خود را در آيينه نشناختم ؟

 

وو، اينجا را ببين دوست کوچک طلايي خوشکل من چه خيره ای به من؟

 

يا او هم مرا نشناخته يا تاريکی فريبش داده است ، چقدر دوست دارم اين سوسکهای چوب را اما

 

از کشتن نسل بزرگشان که پرواز مي کنند ابدا ابايي ندارم دچار عذاب وجدان هم نمي شوم گنا

 

هشان همين بس که کثيفند.

 

 

سحری

قدرت انقباض جنين وار تک تک ياخته‌هاي وجودم مانع از حتي تکان خوردنم مي‌شد چه
 
 رسد به برخواستن و نشستن و جويدن و سحري خوردن ، گويي در عمق خواب دفن
 
 بودم ، صداي مادرم فقط مغزم را همانند قاطع ترين افسر‌هاي نظامي برانگيخته بود که
 
 بايد برخيزي ، انقباض فرو رفته موج وار در هم مي‌کوبيدم و چشمانم نور را تحمل
 
نمي‌کرد اما در نهايت پاهاي تحت تاثير عقلانيت ، به کل جسم خيانت کرد .،
 
چشمها مي‌سوختند و پلکها از هم فاصله نمي‌گرفتند، با نهايت قصاوت دورشان کردم از
 
يکديگر و از آن آرامش خواب گونه ،اشک سرازير شد اما دستها لقمه را برمي‌داشتند ،
 
همه بايد به انرژي طي روز فکر مي‌کردند و کم کم مثل هميشه خود را با شرايط جديد
 
بيداري وفق دادند ، اما هر لحظه خواهان جستن به گرماي مطبوع و دلپذير خواب بودند.
 
 
 

کاغذ

تا حالا احساس کردی از جنس کاغذ هستي؟

 

خودت را  مسطح و بی وزن ببینی و ديگر  سه بعد نداشته باشي ، خطوط کاغذ تمام تنت

 

را بپوشاند و قسمتها يي از وجودت به علامت دست ها و پاهايت تا خورده باشد؟

 

من امشب چنين  احساسی داشتم.

 

چرايش را  نميدانم ، اما تمام تنم مسطح بود و کاغذی!

 

اسطوره

تو را اسطوره خویشتن می نامم روح پریشان نیمه پنهان

 

تو را نیمه پنهان می خواهم تا همچنان اسطوره ام باشی

 

تو را با خویشتن می آمیزم

 

با جذبه ای مدهوش می میرم

 

تو را صلابت بخش نيمه پنهان می بويم

 

تو را آری قطره قطره مینوشم

 

تو پنهان منی و من با حلول تو پيمان سکوت می بندم

 

چشم

چشمانت را در نقطه‌اي نزديک خيره مي‌سازي اما نگاهت دور دستها را ميپايد

 

در حال بي حال زندگي کردن

 

درونت را شعله‌اي ، شرمگينانه مي‌سوزاند اما روشنايي نمي‌بخشد

 

پگاه امروز را به آوار نجواي فردا خواهم فروخت

 

اشک را به سوز مشتعل براهين خواهم فروخت

 

زندگي همچنان نا پايدار مي‌تپد و شب را کيان عنان گسيخته است

 

خروش غرور زمزمه وار خو مي‌گيرد به نسيان

 

مرداب نبايد زيست نبايد

 

احساس را تهي خواستن مجراي تصادم بي حاصلي هاست.

 

کذب

امشب چه خالي ديدم او را، کالبدي بي روح، جسمي بي نور، آدمي بي جلوه،

 

 انسانيت را در کدامين کوچه راه زندگيش جا گذاشت؟

 

امشب چه دردناکانه عشق مثله شد، چه بي محابا عاطفه سلاخي شد؟ پاره پاره هاي احساس هنوز

 

 نگاهشان دوخته به نگاه ناباور من است.

 

کاش در اين اندازه راحت پيرمرد روحش را نمي فروخت؟ امشب خواهد توانست بخوابد در حاليکه

 

 مي داند چه طعمي دارد؟........چه مي گويم؟.......او که خود صداي سکناتش را نشنيد؟ خود را

 

نديد؟

 

او که (سقوط) را نخوانده است تا سوداي کامو تکانش دهد و پنهاني ترين عمق حساس دلش را

 

برهنه رسوا کند برايش.

 

 

تا چه حد  فرو ريختم زمانيکه اين تجرد او را به عينيت ديدم.

 

چگونه انسانيت داشته و نداشته پنجاه و هفت ساله اش را به تکرار نشخوار يک حرف مسخ شده

فروخت که ايهام (زرنگي زميني) داشت.

 

چه سهل بود پاسخ تمامي سفسطه‌ها و مغالطه‌هايش که حتي خود در سايه باور،به آنها اعتقاد

 

نداشت و مکثش را که کلامش را گم کرد برايم حزن انگيز بود وقتي وجدانش لحظه اي بر عقل

 

معاشش مسلط شد و او سعي کرد سريع بگذرد از رنگ تازه سخنان.

 

چه هرم سوزاني داشت تفت کلام کور يک انسان ظاهرا انسان که حالا طوطي صفت سخن از

 

ديگراني که صلاح ميدانند خفه باشند......حرمت قلم را نبايد شکست، اما هيچ وازه اي گويا تر از

 

همين لفظ نيست براي آنان.

 

ذره ذره ياخته هاي وجودش شاهدند که بر خدا سجده ميکند اما نميبيندش.

 

شب در اوج است، و هوا غليظ، تنفس اما .... ....

 

دلم خاک باران خرده ميخواهد براي استنشاق، دلم جذبه‌ي معلق بودن در وهم سيال ميخواهد

 

براي زدودن انبوه مبهم اين سردي ......................

 

آيينه...................خدايا چقدر قوي احساست ميکنم در خود؟............آري........... چه آرامش زريني، چه

 

 تلالوي دارد اين عظمت عطش ملتهب؟

 

انالاعمال بالنيات            جرعه جرعه بنوشش.

 

امید

زهدان خفته ی شهر را به غوغا بيدار کن

 

بشناس، لحظه های توفنده ی محالات را بشناس

 

گرچه التیامی نيست روز را ، لحظه را تهی مخوان  

 

تاب آر ، تنگنای هبوط را مجال آر

 

سيه جام ساحل را بی قديس، بی ثریا شاد آر

 

زمهرير چشمانت را شکوه ده

 

طلايه دار ناسوت باش

 

صبحگاهان،پگاهان،سرجوشش نور ممکنات را بنگر ژرف بنگر

 

سرما را تاب آر.

نوشتن

گاه روح وا ميدارد تو را تا حس کنی،بنويسی و سخن گويی و گاه خود روح را وا ميداری تا تسطير

 

 کند تا دوباره لمسش کنی.

 

گاه عقل و منطق هدفی را، موضوعی را دستمايه ی گويش واجهايت ميکند و گاه اوج جوشش

 

احساس ازخودبی خود شدگی آنچنان تو را در جذبه ی مذاب يک زيبايی اساطيری می گدازد که

 

 کلمات سيل آسا و پر هيجان کاغذ را نقب می زند و تو از حرف لبريز، سر می روی.

 

گاه يک نصفه ات به نوشتن ترغيبت می کند و نصفه ی ديگرت بازت می دارد و تو در کشاکش

 

بازی بی وزن اين دو مبهوت و سر گشته عناد می ورزی.

 

گاه کلمات ورز می آيند، گاه در ذهنت به هم تنه می زنند و گاه چون آتشفشان شعله ور می

شوند.

 

امروز اما من دوست می دارم واج ه را موسيقای تن واژه هايم کنم:

 

هيمنه ی هستی را هبوط هامانه ها شکست.

 

روح، هاتف را ندا کرد، که خود ويران و هادم ، بر تب هذيان اهريمن مهمور هامون ها  تاب مهتری

 تاب سيادت نداشت