کاغذ کادو

 

وقتی کاغذ کادوی ساده ی مرده ای می گیرم، چروکش میاندازم و

 

بازش می کنم تا زیبایی اعوجاج خطوط درد بر قلبش روحش شود تا

 

هویتی یابد از حجم زندگی ، اما اگر بازش نکنم کاغذ باطله ای بیش

 

 نخواهد بود.

 

و این تفاوت کاغذ است با زرورق .

 

زرورق آنگاه که بی تحمل  شود از فشاری ، هرگز در خود فرو رفته

باقی نمی ماند،خودش می شود با رد پایی درخشنده از هضم

دردی فشرده .

بغض باران

 

باران که می زند ، فکرهایم ، خیس می شود و حسم با نفحه ی خاک

 

باران خورده گره می خورد ، نم نم تیز قطرات ، زمهریر ، تن خاطراتم را

 

شوکه می سازد.

 

و من می مانم و من .....من و تصویری محو که بوی رطوبت می دهد،

 

 کاش می دانستم کدامین رنگ اهورایی ، راز آن رعشه ی

 

شبانگاهیست .

 

وقتی نیمه شبی مرا بدرقه کند در حالیکه سر انگشتانم، قلم را بوسه

 

نزده باشد و کالبد کاغذ را لمس ، دلم ناجور می گیرد ، امشب همین

 

گونه ام ، زخمی بغض .

 

گاهی نوشتن ، جاری ساختن افکار بر پوسته خشکیده درختی ،

 

می شود مونس همدلی تمام لحظاتت .

 

 آنگاه که واژه ها را نچشی و ذوب نشوی در احساس ، گم کرده ای

 

 داری که بی قرارت می سازد .

 

آری نوشتن می شود تمام بود و نبودت ، تمام رفتنها و برگشتن هایت ،

 تمام اوجها و حضیض هایت ، تمام ...... هستیت و اگر روزی آید که

تسطیر سطری را نرقصیده باشی ، محکومی به مرگ سکون ، چقدر

دوست داشتنی است این بازی آونگ وار واژه های الماسی .

 

یک سوال

 

اندیشیدن به آنچه که هنوز نیاموخته ای ، دیدن نیمه ی پر لیوان است

 

یا قسمت خالی ؟

حکایت این سوال به گمانم همان قصه ی قدیمی آفرینش مرغ و تخم

مرغ باشد ، نه ؟

نور

 

افق صبح تا امتدادبی پایان شهر دمیده ، نور احاطه گر روز ، از تمامی

 اجسام ، نباتات و موجودات انعکاس می یابد اما هنوز تیرهای

چراغ برق خیابان روشنند ، مثل قلب من که از واهمه ی شب،

 چراغ برقهایش را خاموش نمی کند.

آینه دل

 

شیشه ی پنجره طوفان زده ات را با روزنامه ی تاریخ مصرف گذشته ی

 

تکرار روزگار ، پاک کن ، همه چیز دوباره شفاف می شود.

 

لکه ای نخواهد بود که آینه چشمهایت را فریب دهد.

زندگی

 

فقط آنزمان می توان هماغوش با باد سبکبالانه همسفر شد ،

 

که خویشتن را پری دانست جدا شده از هیبت سنگین

 

 شتر مرغ روزگار .

 

پرواز

 

گاه در پیله ی ابریشمی خویش جنین وار فرو می روم تا آنگاه

 

 که چشم بگشایم پروانه ای باشم، بی محابا عاشق گلزار ،

 

 اما ذخیره دوازده ساله یا حتی شانزده ساله آموزش هم

 

 کافی نبوده است.

 

پروانه به غریزه یادگار خداوندیش راسخ است ما به اکتساب

 

کدامین راز زندگی پیله ببندیم در این سیستم پرورش ،

 

آموزش ، تربیت .

 

زنبور ، انسان ، عقرب

 

کسی را مگز ، اگر زخم زبان را به دلش نشاندی در دریدنت انتخاب

 

کن ، زنبور باش ،تا اگر  گزیدی ، خودت هم بمیری.

 

اما عقرب نباش ، که اگر زهر درونش را در تن کس دیگری تزریق

 

 نکند ، خودش خواهد مرد.

 

 

همیشه

 

همیشه در شب قدر باید تنها ترین بود تنها ترین ، فقط تو و خدای تو ، تنهای تنها

گلویم دوباره زخم شده است ، می بینی عادت همیشگیش شده است ، باز هم چشم در چشمت

 می دوزم ، این بار با قلبی شکسته ، که تمامش از تو اشباع شود.

زمان گم شده

 

تیز پریدم،  یکباره و جرقه، زمان گم شده بود ، بر روی هاله ای از

 

شیاری سفت که معنایی را به ذهنم نمی داد جلو می رفتم ،

 

 غرق گیجی این لحظه ی بی هویت  ایستادم .

 

 چشمانم می سوخت ، مه غلیظ تلخی در فضا موج می زد .

 

 اشکال و ارواح اجسام بی معنا احاطه ام کرده بودند .

 

دولا شدم ، از تزریق عظیم احساس وحشتناک دلتنگی ، وحشتناک

 

خیلی وحشتناک ،آنقدر شدید که درونم مچاله شدم ،گویا سربی

 

سرد درونم را لحظه به لحظه سنگین تر می کرد ، گلویم داشت

 

 زخم می شد ، همه جا ، همه چیز ، فقط رنگ بهت بی پایه داشت .

 

درونم مطرود هر معنای ابقائی بود .

 

 همه ی فضا یخ بسته بود ، بنیاد تمام ابعاد روح ، منجمد بود و من

 

لحظه به لحظه زیر فشار این اندوه تیز، بیشتر له می شدم .

 

 نمی شد این تصلب را بیش از این تحمل کرد ، قابل کش آمدن

 

 بیشتر نبود ، هر طور بود صاف ایستادم ، اجسام بی رنگ تشخص

 

می یافتند ، درد متمرکز دلتنگی ، پخش می شد ، یک امتداد تیز

 

بالای سرم پرید ، معنایی شکل گرفت ، ساعت پنج بود ،

 

پنج یعنی چه ؟ زمان

 

قلبم فشرده می زد.اندک اندک خلائ  درونم رسوب کرد ، بیشتر

 

و بیشتر فرود آمد ، مکان و زمان رنگ یافت ، دوباره جرقه زدم.

 

اینجا کجاست ؟ ... ....... وسط روز در اتاق خودم از خواب پریده بودم

 

 یک ساعت مانده به افطار .

  

چه خوابی می دیدم ؟ این حزن بیچاره کننده چه بود؟

 

چون نمی دانستم کم کم از آن تنیدگی له شده باز شدم ،

 

آرامش سطر سطر وجودم را گرفت .

 

یکباره اما ترسیدم .

 

 این آرامش دانستن کجا بودن واقعی است یا آن پریشانی  وهم اندوه.

 

الان خوابم یا آن موقع خواب بودم .

 

اکنون را به یاد آوردم اما آن دلتنگی شدید به یغما رفته را حافظه ام

 

 نمی کشد .

 

حس غریبی است گم شدن در زمان،

 

 حس دلتنگی بی حافظه.

 

گویا حافظه اصلیت را پاک کرده اند و زندگی دروغینی درش تزریق

 

 کرده اند.

 

 

شب عشق

 

امشب را تا سحر

 

چشم در چشمت غرق می شوم.

 

بی کران ، امشب را

 

خیره در نورت محو می شوم.

 

امشب مرا در جذبه ات جادوی ذوبیست

 

امشب مرا دیوانه گشتن شور مستیست

 

سجده بر سجاده عشق

 

آری

 

عشق بازی تا سحر

 

سجده در محراب مناجات

 

آری

 

نهی بازی تا سحر  

 

افکار

 

ماهی قرمزهای ذهنم یا خیلی لیزتر از آن شده اند که در دستانم

 

سکوت کنند یا بسیار باهوش تر از آن که فریب طعمه سر قلاب را

 

بخورند.

 

عادت

 

چشمانم را که می بندم ، خلا غنوده در سیاهی مطلق ، هضمم

 

می کند .

 

این سرب فام کبود مرا در خویشتن پیش می برد.

 

 جادوی قلم موی تخیل ،پیش از هر تکانه ای در خواب غرق می شود

 

 و رنگ بازی جوانه نمی زند.

 

در خواب هر روزه عادتها غرقه خفتیدن مرگ یکباره اوج پرواز هاست .

 

این تکرار بیهوده مکررات ، مرگ صامت عروج واژه هاست .

 

دیدن بی روح ذرات اما ، دیدن تسطیری  بی هجاست.

 

دیدنی با قاب عادتها ، دیدنی است بی نفوذ نگاه.

 

استغراق

همانطور که نگاهم را از پنجره پرواز می دهم، پرده های رقصان از

 

موسیقای باد و درخشان از هیجان آفتاب، حس نگاهم را نوازش

 

می دهد ، حسی مرموز و پنهان که سنگینی کشف چرایش

 

راز آلودش می سازد.

 

می توانم روح را سبکبالانه در خنکای نسیم اشک آلوده، نوسان دهم .

 

می توانم در این از خود بی خود شدگی، از دهلیز زمان بگذرم و در

 

ژرفای ادراکی موهوم هبوط کنم .

 

می توانم کنکاش ذهنم را در به یاد آوردن وهمی دور در غروبی

 

شاید یا منظره ای بی سد، مماس تا ابدیت پی گیرم.

 

می توانم غرقه شوم در هر آنچه هست و هر آنچه نیست و

 

 هر آنچه باید باشد.

 

می توانم در بی کرانگی عدم ،نیستی را در  ظهوری جاودان تجلی کنم

 

 

می توانم در بودن نباشم و در نبودن باشم در حبابی بی وزن و مواج

 

مسحور یکه خوردن آرزویی خفیف .

 

و در سکری عمیق زندگی را مسح کنم.

 

 

شقایق

ميراث نسل شقايق امروز منجمد بود و شاپرکها زخمي

 

احساس امروز عريان و شيدا مماس با زندگي گام مي‌پيمود

 

طنين يکباره صبحگاهي هجوم لرزش بي‌تابانه ياخته هاي نهاني را آورد

 

تجديد خاطرات غريبه ديروزين  ، شک به امروز را شرحه شرحه کرد

 

ذهن يا قاصدک؟ کدامين تداعي کننده‌ي راستين بود ؟

 

شور خفته‌ي لبهاي تازيانه يا نثر بيدار جوشش امروز