تیز پریدم، یکباره و جرقه، زمان گم شده بود ، بر روی هاله ای از
شیاری سفت که معنایی را به ذهنم نمی داد جلو می رفتم ،
غرق گیجی این لحظه ی بی هویت ایستادم .
چشمانم می سوخت ، مه غلیظ تلخی در فضا موج می زد .
اشکال و ارواح اجسام بی معنا احاطه ام کرده بودند .
دولا شدم ، از تزریق عظیم احساس وحشتناک دلتنگی ، وحشتناک
خیلی وحشتناک ،آنقدر شدید که درونم مچاله شدم ،گویا سربی
سرد درونم را لحظه به لحظه سنگین تر می کرد ، گلویم داشت
زخم می شد ، همه جا ، همه چیز ، فقط رنگ بهت بی پایه داشت .
درونم مطرود هر معنای ابقائی بود .
همه ی فضا یخ بسته بود ، بنیاد تمام ابعاد روح ، منجمد بود و من
لحظه به لحظه زیر فشار این اندوه تیز، بیشتر له می شدم .
نمی شد این تصلب را بیش از این تحمل کرد ، قابل کش آمدن
بیشتر نبود ، هر طور بود صاف ایستادم ، اجسام بی رنگ تشخص
می یافتند ، درد متمرکز دلتنگی ، پخش می شد ، یک امتداد تیز
بالای سرم پرید ، معنایی شکل گرفت ، ساعت پنج بود ،
پنج یعنی چه ؟ زمان
قلبم فشرده می زد.اندک اندک خلائ درونم رسوب کرد ، بیشتر
و بیشتر فرود آمد ، مکان و زمان رنگ یافت ، دوباره جرقه زدم.
اینجا کجاست ؟ ... ....... وسط روز در اتاق خودم از خواب پریده بودم
یک ساعت مانده به افطار .
چه خوابی می دیدم ؟ این حزن بیچاره کننده چه بود؟
چون نمی دانستم کم کم از آن تنیدگی له شده باز شدم ،
آرامش سطر سطر وجودم را گرفت .
یکباره اما ترسیدم .
این آرامش دانستن کجا بودن واقعی است یا آن پریشانی وهم اندوه.
الان خوابم یا آن موقع خواب بودم .
اکنون را به یاد آوردم اما آن دلتنگی شدید به یغما رفته را حافظه ام
نمی کشد .
حس غریبی است گم شدن در زمان،
حس دلتنگی بی حافظه.
گویا حافظه اصلیت را پاک کرده اند و زندگی دروغینی درش تزریق
کرده اند.