همانطور که نگاهم را از پنجره پرواز می دهم، پرده های رقصان از

 

موسیقای باد و درخشان از هیجان آفتاب، حس نگاهم را نوازش

 

می دهد ، حسی مرموز و پنهان که سنگینی کشف چرایش

 

راز آلودش می سازد.

 

می توانم روح را سبکبالانه در خنکای نسیم اشک آلوده، نوسان دهم .

 

می توانم در این از خود بی خود شدگی، از دهلیز زمان بگذرم و در

 

ژرفای ادراکی موهوم هبوط کنم .

 

می توانم کنکاش ذهنم را در به یاد آوردن وهمی دور در غروبی

 

شاید یا منظره ای بی سد، مماس تا ابدیت پی گیرم.

 

می توانم غرقه شوم در هر آنچه هست و هر آنچه نیست و

 

 هر آنچه باید باشد.

 

می توانم در بی کرانگی عدم ،نیستی را در  ظهوری جاودان تجلی کنم

 

 

می توانم در بودن نباشم و در نبودن باشم در حبابی بی وزن و مواج

 

مسحور یکه خوردن آرزویی خفیف .

 

و در سکری عمیق زندگی را مسح کنم.