سکوت
سکوت را تا انتها قدم قدم میشمارم
در سکوت نمی اندیشم ،
در سکوت فراموش نمیکنم ،
در سکوت به یاد نمی آورم
فقط سکوت فریاد زن را تماشا میکنم
سکوت را تا انتها قدم قدم میشمارم
در سکوت نمی اندیشم ،
در سکوت فراموش نمیکنم ،
در سکوت به یاد نمی آورم
فقط سکوت فریاد زن را تماشا میکنم
دیروز در من وزیدی
نمیدانم نسیم وار یا طوفان وار
فقط میدانم به احترام کلماتت می میرم
فقط می دانم واژه های مقدست را سجاده ام میکنم
فقط میدانم جوشش زیر پوست واژه هایت
طغیان سیلابی دیگر بود
فقط میدانم دست نگرانیم خیره تر با تو همراه است
فقط میدانم لحظه لحظه های تبدار جنونت را ، نمی چشم می میرم
فقط میدانم هیچ آرایه ای ، هیچ سجعی ، هیچ هجایی آرامم نمی کند
خدایا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
و شهامتی که تغییر دهم آنچه را که میتوانم
و دانشی تا بدانم تفاوت این دو را
این جمله جبران خلیل جبران رو قاب کردم و گذاشتم روی میز محل کارم هر روز بهش
نیگا میکنم
این روزها برام معنای خاصی پیدا کرده فقط دوست دارم یه جمله دیگه به آخرش اضافه
کنم
و قدرتی تا تاب آورم احساسم را
آن هنگام که گواراترین هدفم به دیگری آسیب می رساند ، هم به صلاح خودم و هم به صلاح
دیگریست که از آن برحذر بمانم .
شاید تا انتهای دنیا حسرت آن هدف را بچشم اما میدانم در این حال رسیدن به آن دگرباره
حسرتهایی دیگر می آفریند .
فقط نمی دانم بر زخم تیغه شرایط باید چه مرهمی بگذارم .
به آ
به آرزوهای محال دعوت شدم ، همزمان از طرف دو نفر از بهترین دوستام .
نگارنده مهربون ، پارادایس عزیزم ممنونم .
حالا آرزوهای محال من :
- : دوست دارم هیچ خط کشی وجود نداشته باشه ، هیچ خط قرمزی . کاش می شد هیچ انبوه
واژه ای تعریف انسان خوب یا بد نبود
شااید اون موقع ما راحت تر خودمون بودیم ، نه اونی که عرف ، هنجار ، رسوم یا دین از
ما میخواد ، اون موقع دیگه نه مونثی وجود داشت نه مذکری.اون موقع دیگه هیچ قضاوتی یا
برچسبی وجود نداشت ، تصور قالبی می شد کشک .
-: دوست دارم میتونستم تو زمان جلو و عقب برم ، گاهی اوقات بعضی چیزا یادم میره ، یادم
که نمیره خاطرش تو ذهنم حک شده اما حسشو نمیتونم مزه مزه کنم با همون قدرت، فقط
میتونم تفسیرش کنم و بگم چه طعمی داشت اما دوباره نمی چشمش ، دوست دارم میتونستم
برگردم تو همون زمان دوباره بچشمش ، بعد برگردم به نقطه ای که بودم تا شیرینی یا تلخی
این لحظه حال رو بیشتر حس کنم ، اگه میتونستم تو زمان برم عقب و جلو میرفتم تو پیریام
تا بفهمم چرا هی میگن قدر جوونیتونو بدونین .
-: دوست دارم هر وقت دلم هوسی میشه ، برم تو دنیای خوابم ، آخه میدونی چیه ؟
نخندی ها ، ولی من تو خوابم هر وقت سوار ترن هوایی میشم خیلی خیلی بیشتر از اینجا
تو این دنیا حال میده به معنای واقعی کلمه هیجان انگیزه .
تازه شد سه تا ، یه کمکی سخته ها.
-: آخه چی میشد میتونستیم با دنیای غیر زنده ها چت کنیم ، هر وقت یه کتاب میخونم ،
دلم مچاله میشه از بس حرص میخورم چرا نمیتونم از نویسنده کتاب کلی سوال بپرسم .
وای که وقتی ترس و لرزو میخوندم چقد دوست داشتم این نشد میشد .
آخریش:
-: دوست داشتم این دنیای ماده با همه محدودیاتش نبود .کلی تفسیر داره اما بی خیال،
سر کارم یه کم تابلو میشه دیگه .
همه دوستای عزیزمو به این چرخونه بازی دعوت میکنم ، همه اونایی که لینکشون کنار
وبلاگمه