یک خواب مشابه را چند شب دیده ام ، پسر بچه ای معصوم و پاک که گریه میکند ، و بعد از
خواب پریده ام و دیگر خوابم نبرده ، آن پسر بچه حق دارد که سوگواری کند و من هم حق
دارم که شبها نخوابم.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۰۳/۰۴ ساعت 17:2 توسط مینو
|
آنگاه كه به انتها رسيدم، آغاز شدم، دماغ شناسنامه ام هر روز دراز تر مي شود. در ميان هندوانه هاي دست فروش، آني را شكستم كه بر رويش حك شده بود جامعه شناسي، با توضيح و تفسير خويشتن، خودكشي كرد، آنقدر حرف بافيد تا با نظريه هايش خود را به دار آويخت. اين وبلاگ جوهر ته نشين شده مغزيست كه به خورد تارو پود من مي رود.