سخن

 

وقتي آدمها با نگاه هايشان يا با حرفهايشان همديگر را مي كوبند روح دیگران را بدجور كبود مي کنند.

نگاه


درچشمانش خيره بودم و تك تك آناتومي صورتم، حركات خود را به دقيق ترين حالت مي گرفتند تا

حتي تفاوت برق چشمانم او را متوجه نبودن حواسم به حرفهايش نكند، براي چند ثانيه اي سخنان

شخصي ديگر را به ياد آوردم حالا هر دو نفر آنها نشسته بودند كنار هم و هر دو حرف مي زدند، يكي

مي گفت:تمام مشكلات، تمام بدبختيها، ريشه ي تمام نقصانهاي زندگي الانم در آن سالهاي سوخته

بود.

 و آن يكي مي گفت: سازندگي آن دوران بسيار بيشتر از تمام عمرم بوده است،  تجربه اي بود كه

هرگز ديگر تكرار نمي شود، تمام ساختمان قلبم آنجا پي ريزي شد.

جمله اي را به ياد مي آورم: دو نفر از پشت ميله هاي زندان به بيرون نگاه كردند، يكي آسمان آبي را

ديد و ديگري گل و لاي سياه خيابان را.

دوباره به چشمانش خيره مي شوم اينبار بر ميميك صورتم احاطه حقيقي دارم.

ديگر نوشت: سختيها يا انسان را ويران مي كند يا بزرگش مي كند و اينكه كدام گزينه را از آن خود كني

فقط بر مي گردد به نوع نگاهت.

آیا

دارم به این جمله فکر می کنم، اگر دنبال گندم باشی کاه خودش می اید اما اگر دنبال کاه باشی، گندم را از دست می دهی.

آیا بیرون آمدن پروانه از پیله کاه نیست؟ شاید کرم ابریشم باید باید پیله می بست تا شب تاب بیرون می آمد.

نگاهي ديگر: كرم ابريشم تنيده در پيله مي خواست كرم باقي بماند، پس كرم شب تاب خلق شد.

از روزنه ديگر: كرم ابريشم، تاريكي پيله را تاب آورد، ثانيه هاي كش آمده را رقصيد، رهايي بيرون را چشم بست،

تا آنگاه تكرار نجوايي دگرگونش ساخت (بيرون بيا)، به ياد آورد از شاخه اي آويزان است معلق در هوا، و چون

هنوز خود را كرمي مي ديد خزنده و ضعيف،  پاسخ داد اگر از اين حبس تنگ بيرون آيم، به پايين سقوط مي كنم

و خواهم مرد.

صدا گفت:به من ايمان داري؟ گام اول را بردار، كرم ايمان داشت، گفت زماني كه شب فرا رسد راه را گم خواهم

كرد، صدا گفت: كمي بيشتر در پيله بمان تا زمانيكه بيرون آمدي شبتاب تاريكي ها باشي.

مرگ

 

و تو هم رفتی، همبازی کودک های سه نسل تو هم رفتی، وقتی بابا کوچک بود همبازیش بودی وقتی بچه های

بابا بچه بودند تو همبازیشان بودی وقتی بچه های بچه های خواهر ، برادرانت بچه بودند تو همبازیشان بودی، و

حالا دیگر رفتی تا همبازی با خدا شوی، می دانی من اصلا از رفتنت ناراحت نشدم، بگذار پنهانی اعترافی کنم

خیلی هم خوشحال شدم، وقتی بزرگ شدم تو کوچک ماندی و همبازیهایت دیگر با تو بازی نکردند، دیگر نمی

توانستند مثل تو بدوند، نمی توانستند آن جور که تو بی خیال می خندی بخندند، در پس هر خنده شان نگرانی را

به خاطر می آوردند، ، هر بار که تو را درآن سالهای آخردر آن اتاق تنهاو غمگین تصور می کردم عذاب می کشیدم

آن قدر تنها بودی که وقتی بعد از یک سال می دی دیمت چند ثانیه ای طول می کشید تا از سکوت تنهاییت در

بیایی و خودت شوی و حرف زدن را به یاد بیاوری، و بعد آن قدر می خندیدی و می خندیدی وآنقدردست می دادی

و دست می دادی تا می گفتیم خوب عمو بسه، دوباره دستت را می کشیدی جلو میگفتی سلام، با همان لحن

کشدارت، با همان صدای خندانت، و بلافاصله می گفتی چطوری؟ بعد تک تکمان را می پرسیدی که کجایند؟ و باز

شروع می کردی هر کس را با اسم ملقبش که خودت ساخته بودی و هرگز فراموش نمی کردی صدا کردن،

شعرهایت را برایمان می خواندی و همه می خندیدیم.

 بگذار بیشتر اعتراف کنم از دو سال پیش که مسخ کافکا را خواندم هر بار که می دیدمت هر بار که به یادت می

آوردم زجر می کشیدم، گرچه دکترها می گفتند تو به اندازه یک کودک پنچ ساله می فهمی، اما تنهایی را که

خیلی خوب می فهمیدی، آنچه تغییرات ژنتیک به تو داده بود باعث می شد دنیا را و وضعیت خودت را نفهمی اما

دردناکی تنهایی را که خوب می فهمیدی، الان که رفته ای دلشادم گرچه بسیار دلتنگ.

هربار که به یاد می آورم وقتی زخم در حال ترمیم پایم را که بسیار نازیبا شده بود نشانت دادم و گفتم ببین عمو

اوف شده، و تو….سرت را پایین بردی، پایینتر بردی و من فکر کردم می خواهی از نزدیک تر ببینیش و بعد لبهایت را

به آن زخمی که خودم نمی توانستم نگاهش کنم نزدیک کردی بوسیدیش و من ناباورانه شانه ات را گرفتم و بالا

آوردم و با تعجب در آغوشت کشیدم، هربار که به یاد می آورم قلبم از حسی عجیب پر درد می شود.

خوب شد که رفتی، دیگر همبازیهایت یا پیر شده بودند یا دل پیر، کودکهای این دوره زمانه هم که از بازی چیزی

 جز گیم های کامپیوتری نمی شناسند.

خاطره تمام کودکیهایم، نوجوانیهایم، جوانی هایم در دنیای دیگر همبازیهایت را فراموش مکن، ببرت را هم فراموش

نکن، حداقل آنجا می توانی به من بگویی تشابهم با ببر در چه بود نه؟

پی نوشت: گاهی حکمت کارهای خدا را با سپری شدن زمان می فهمی، گاهی هم هرگز نمی فهمی.