مرگ
و تو هم رفتی، همبازی کودک های سه نسل تو هم رفتی، وقتی بابا کوچک بود همبازیش بودی وقتی بچه های
بابا بچه بودند تو همبازیشان بودی وقتی بچه های بچه های خواهر ، برادرانت بچه بودند تو همبازیشان بودی، و
حالا دیگر رفتی تا همبازی با خدا شوی، می دانی من اصلا از رفتنت ناراحت نشدم، بگذار پنهانی اعترافی کنم
خیلی هم خوشحال شدم، وقتی بزرگ شدم تو کوچک ماندی و همبازیهایت دیگر با تو بازی نکردند، دیگر نمی
توانستند مثل تو بدوند، نمی توانستند آن جور که تو بی خیال می خندی بخندند، در پس هر خنده شان نگرانی را
به خاطر می آوردند، ، هر بار که تو را درآن سالهای آخردر آن اتاق تنهاو غمگین تصور می کردم عذاب می کشیدم
آن قدر تنها بودی که وقتی بعد از یک سال می دی دیمت چند ثانیه ای طول می کشید تا از سکوت تنهاییت در
بیایی و خودت شوی و حرف زدن را به یاد بیاوری، و بعد آن قدر می خندیدی و می خندیدی وآنقدردست می دادی
و دست می دادی تا می گفتیم خوب عمو بسه، دوباره دستت را می کشیدی جلو میگفتی سلام، با همان لحن
کشدارت، با همان صدای خندانت، و بلافاصله می گفتی چطوری؟ بعد تک تکمان را می پرسیدی که کجایند؟ و باز
شروع می کردی هر کس را با اسم ملقبش که خودت ساخته بودی و هرگز فراموش نمی کردی صدا کردن،
شعرهایت را برایمان می خواندی و همه می خندیدیم.
بگذار بیشتر اعتراف کنم از دو سال پیش که مسخ کافکا را خواندم هر بار که می دیدمت هر بار که به یادت می
آوردم زجر می کشیدم، گرچه دکترها می گفتند تو به اندازه یک کودک پنچ ساله می فهمی، اما تنهایی را که
خیلی خوب می فهمیدی، آنچه تغییرات ژنتیک به تو داده بود باعث می شد دنیا را و وضعیت خودت را نفهمی اما
دردناکی تنهایی را که خوب می فهمیدی، الان که رفته ای دلشادم گرچه بسیار دلتنگ.
هربار که به یاد می آورم وقتی زخم در حال ترمیم پایم را که بسیار نازیبا شده بود نشانت دادم و گفتم ببین عمو
اوف شده، و تو….سرت را پایین بردی، پایینتر بردی و من فکر کردم می خواهی از نزدیک تر ببینیش و بعد لبهایت را
به آن زخمی که خودم نمی توانستم نگاهش کنم نزدیک کردی بوسیدیش و من ناباورانه شانه ات را گرفتم و بالا
آوردم و با تعجب در آغوشت کشیدم، هربار که به یاد می آورم قلبم از حسی عجیب پر درد می شود.
خوب شد که رفتی، دیگر همبازیهایت یا پیر شده بودند یا دل پیر، کودکهای این دوره زمانه هم که از بازی چیزی
جز گیم های کامپیوتری نمی شناسند.
خاطره تمام کودکیهایم، نوجوانیهایم، جوانی هایم در دنیای دیگر همبازیهایت را فراموش مکن، ببرت را هم فراموش
نکن، حداقل آنجا می توانی به من بگویی تشابهم با ببر در چه بود نه؟
پی نوشت: گاهی حکمت کارهای خدا را با سپری شدن زمان می فهمی، گاهی هم هرگز نمی فهمی.