چرا

 

در سرما یخ خواهی زد اگر فقط خود را درگیر پاسخی برای چرای

 سرما کنی ، از این مرحله بر گذر ، به دنبال راه های گرم شدن باش .

 

قالب

 

در قالبهای جنسیتی گنجیدن ، بودن یک مرد با تمام ویژگیهایش

 

 

یا یک زن کامل بودن انسان را تک بعدی می‌کند پس همان بهتر که

 

 

در ترکیب قالبها زیست .

 

 

 

سنگ چین

 

در دور دست خاطراتم با سنگهای اشتباهات گذشته ام سنگ قل

 

بازی می‌کنم

 

اما کاش آنها را به جای شکستن و خورد کردن در برابر هر مسیر

اشتباه، سدی ساخته بودم دیواری، تا محو تماشای سنگ چین

 مسحور کننده اش گردم.

 

شوک

 

آنگاه که ذوق و احساس حتي در وانداليسم دست تکان مي دهد

 

 چه کس مي تواند زيبايي تخريب را تحسين نکند؟

 

پي نوشت: ( وانداليسم : تخريب آگاهانه متعلقات عمومي )

 

یک روز تعطیل

 

دوست دارم شعر را ، با صدای بلند بخوانم .

 

 دوست دارم شعر که می خوانم بازتاب طنینش را با اتاق تنهاییم

 

شریک شوم .

 

 تا غزل، سیال شود در فضا ، تا این سفید دیوار بگذرد از مرز تجسم،

 

 تا شود نا مرئی ، بی انتها .

 

چشم بدوزم به تخت ، به میز ، کتابخانه و تکانه ی مستیشان از

 

کلمات را لبخند زنم .

 

دوست دارم سجع واژه ها را در ابهام فرش محو کنم .

 

و بروم تا دور دستها ، تا نهایت مرز عدم ، سبکبالانه با واژه های

 

سربی پر بگیرم تا ژرف دریا .

 

چشمهایم را ببندم و با این صدا ، با این شیار ، با این روزنه ی خمیده ،

 

 با تارهای تنم بنوازم موسیقای عروج شیشه ای را.....

 

پس از پرواز با ضرباهنگ وزن شعر دلم در خود فرو رفتن می خواهد ،

 

 نشست فکری ماسه ای در ژرف ترین بعد دل ..... دلم پژواک فهم

 

جمله ای عمیق می خواهد، دلم التهاب می خواهد ، سوزش لهب

 

شرری از منطق بی فلسفه ی سنگ .

 

  همان لحظه است که باید در آینه خیره شد.

 

تا در پشت تمام بازتابهای معکوس اینه ، سایه روشنی از واژگونه ها

 

 را دید.

ثانیه

 

در امتداد اندیشه هایم به نقطه ای می رسم که ثانیه ها یک در میان

 

 مرده اند، ثانیه هایی که در زمان کش می آیند، چرا که دست در

 

 دست لحظه ای قفل کرده اند که مرده است ، باید از آن بگذرند تا

 

ارتعاش یابند.

 

افکار زنده با ثانیه های زنده

 

 شاید صدایی بشنوم .