اتاق ها و انسان ها

اتاقي كه پر نور تر است اتاقي است كه هنگام مطالعه همه را به سوي خود مي كشاند.

اتاقي كه تاريك تر است و دنج تر اتاقي است كه هنگام تفكر، هنگام سكوت همه را به سوي خود جلب مي كند.

اما هنگام تفريح و شادي فرق نمي كند اتاق پر نور باشد يا خاموش.

پيله

خاطراتم را كه مي كاوم، به ياد مي آورم كه رودخانه كودكيهايم در نخستين پيچش از خمش لبه تيز كوه به بلوغ

رسيد و طنين خروش بلوغ، كف آلود و پر همهمه ره سپارانه، رهسپار شد.

اكئانوس به خوبي مي دانم تا به تو نرسم و در تو حلول نيابم آرام نخواهم گرفت چرا كه هرگز رودي به كوهستان

باز نمي گردد.

پي نوشت: اكئانوس: الهه اقيانوس ها است و دخترانش رودخانه هاي جهانند.

بي ربط: اين روزها هوا دچار توهم فانتزي شده درختان شكوفه زده اند، چه خوب است پيرزن سرما باور كند كه

دوشيزه بهار است. خوب است آيا؟

روزهاي تعطيل


وقتي كل خانواده دور هم جمع مي شويم معمولا در روزهاي تعطيل،بي نظير ترين روزهاي هفته است،گاه انفجار

خنده تمام خستگي هفته ات رابيرون مي كندو گاه بحث هاي بسيار جدي اجتماعي، سياسي، اقتصادي در

مخلوطي از رشته هاي مختلف به نقد كشيده مي شود، و جالب اينجاست كه از هر رشته اي دوبل داريم، فقط

بابا تك مي افتد كه او هم خود حريف همه ماست،حافظه اش را اگر تقديس نكنم بايد تعظيم كنم.

معمولا به صورت نا خود اگاه و بي آنكه خودمان بفهميم همه از روي مبلها بلند مي شويم و دايره وار دور هم

روي زمين مي نشينيم،و شليك خنده هاي ناگهاني آهنگ پس زمينه اين لحظات است ،بازيهاي دسته جمعيمان

كه معتادمان كرده است، معمولا گادفادر بازي مي كنيم و معمولا بابا گاد فادر مي شود،بازي بي نظيريست.

 روزهايي كه زهرا تصميمش براي ادامه تحصيل در خارج از ايران جدي شده بود گفت هر چه فكر مي كنم مي

بينم، نمي توانم نبودن در اين روزها را تحمل كنم.

 خانواده ما كم كم به سوي خانواده گسترده مي رود،گرچه بارها تعريف انتزاعي خانواده گسترده را در معاني

متفاوت حفظ كرده بودم اما درك معناي حسي آن چيز ديگريست دلم براي كودكان اين نسلها كه يا يكي هستند

يا دو تا مي سوزد، هيچ گاه معناي اين واژه را درك نخواهند كرد.

گرچه من هم همه اش را درك نكرده ام در روزهايي كه عروسي بود و اينجا شلوغ مادربزرگ مادرم و خاله مادرم

را براي اولين بار به مدت طولاني مي ديدم به اندازه اي كه بشود گفت چند روزي با هم زندگي كرديم، تمام

نسل قبلي يك نسل جوان تر شدند، نسلي كه الان بيشترشان نوه دارند خودشان شده بودند جوان به وضوح

مي توانستم رفتار داييم را وقتي مجرد بوده ببينم ، انتقال علم و اطلاعات سينه به سينه و دقيقا در زمان

مناسب انجام مي شد واي كه چقدر شيرينتر از آموختن از كتابها بود شايد روزي بيشتر تفسيرش كردم، چند

نسل به عقب برگشتن شاهكار بود معجزه بود، خدايا پيران ما را از ما نگير.

پيله


گاهي دلم مي خواهد كتابها را فقط  ورق بزنم بي انكه در آنها غرق شوم درست مثل آن ثانيه هايي كه دلم

مي خواهد فقط به خود نگاه كنم بي آنكه مرور.

گاهي دلم مي خواهد اد ليست مسنجرم پر باشد از نويسندگاني كه با نوشته هايشان زيسته ام و آنها اكنون

دردنياي محدود ماده نيستند.

گاهي واقعا ديگر تحمل اين كوري ، اين كري، اين بي ذايقگي، اين آلزايمر را ندارم.

سرورم نات رسپاند مي دهد كسي هست به من قلب اورجينال قرض دهد؟

مي گويند زنبورها شهد گل را كه مي مكند بي نهايت تلخ است و آنگاه كه پسش مي دهند اين شيرين عسل،

خدايا مي شود زنبوريتم را نشانم دهي؟

مي گويند زنبور قوه دفاعش نيشش است اما خوب مي داند آنگاه كه نيش زند خواهد مرد، خدايا مي شود

باورم دهي كه نيش زبانم اگر به كار افتد مرا مي ميراند؟

خدايا مي شود .........؟؟.......!!.........مي شود.........؟؟........پس ظرفيتش را از تو مي طلبم.


سرچ


دختر كوچك از مادر پرسيد نام آن سايتي كه هر كلمه اي درش سرچ مي كرديم تمام اطلاعات را برايمان

مي آورد چه بود؟ مادر گفت گوگل؟ دخترك با شادي براق چشمانش گفت اوهوم. مادر پرسيد : آدرس آن

سايتي كه هر كلمه اي درش سرچ مي كردي تمام اطلاعات را به تو ميداد چه بود؟ در شبكه جهاني نه،

در شبكه اتصال قلب؟ دخترك فراموش كرده بود.

دلايل نوشتن و ننوشتنهايم


نگارنده عزيز در پستي از همه دوستان خواسته بود دلايل نوشتن يا عدم نوشتنشان را بگويند، در نوشته هاي


پيشين وبلاگم پيدايشان كرده ام:

 گاه روح وا مي دارد تو را تا حس کنی، بنويسی و سخن گويی و گاه خود روح را وا ميداری تا تسطير كند تا

دوباره لمسش کنی.

گاه عقل و منطق هدفی را، موضوعی را دستمايه ی گويش واجهايت مي کند و گاه اوج جوشش

احساس ازخودبی خود شدگی، آنچنان تو را در جذبه ی مذاب يک زيبايی اساطيری می گدازد که

 کلمات سيل آسا و پر هيجان کاغذ را نقب می زند و تو از حرف لبريز، سر می روی.

گاه يک نصفه ات به نوشتن ترغيبت می کند و نصفه ی ديگرت بازت می دارد و تو در کشاکش

 بازی بی وزن اين دو مبهوت و سر گشته عناد می ورزی.

 گاه کلمات ورز می آيند، گاه در ذهنت به هم تنه می زنند و گاه چون آتشفشان شعله ور می شوند.

 مي توانم موضوعي ديگر را هم اضافه كنم ( نيازبه نوشتن و رسيدن به آرامش )

 مدتهاست که سر انگشتانم نرمه ي کاغذ رانچشيده است.

مدتهاست که ذائقه لطيف واژه ها مزاج ذهنيم را ندريده است.

مدتهاست که هجوم غلطِيدن واجها روحم را سيراب ننموده است.

 مدتهاست که رايحه شورانگيز کاغذ را در کالبد فرو نکشيده ام.

 چه بِی محابا خود را فراموش کرده بودم،

 گاهي نرسيدن موضوعي به ذهنت خود دستاويز نوشتن مي شود

 
ماهی قرمزهای ذهنم یا خیلی لیزتر از آن شده اند که در دستانم
 
سکوت کنند یا بسیار باهوش تر از آن که فریب طعمه سر قلاب را بخورند.

 اينها تمام دلايل نوشتنم نبوده اما دلايلي بوده كه با سوزن ته گرد كلمات به پارچه سياه وبلاگم دوخته شده و

اما دلايل ننوشتنهاي اين روزهايم فقط پنج كلمه دلم هواي پيله بستن كرده است، كرمهاي ابريشم در طول عمر

خود يكبار پيله مي بندند، يا مي ميرند و يا پروانه بيرون مي ايند، اما ما انسانها بارها و بارها و بارها بايد پيله

ببنديم

و الان دو ماه است كه هواي تنفسيم پيله ايست،بايد مرور كنم خودم را اين دو سال را، براي يكبار هم كه شده

مي خواهم مرور را به شب امتحان و تا صبح بيدار ماندن نسپارم، ممكن است مدتي نباشم و نمي دانم كي

آغاز خواهم كرد.

اين روزها بيشتر از آنكه به نوشتن نيازمند باشم به سكوت محتاجم.