سخن
وقتي آدمها با نگاه هايشان يا با حرفهايشان همديگر را مي كوبند روح دیگران را بدجور كبود مي کنند.
وقتي آدمها با نگاه هايشان يا با حرفهايشان همديگر را مي كوبند روح دیگران را بدجور كبود مي کنند.
دارم به این جمله فکر می کنم، اگر دنبال گندم باشی کاه خودش می اید اما اگر دنبال کاه باشی، گندم را از دست می دهی.
آیا بیرون آمدن پروانه از پیله کاه نیست؟ شاید کرم ابریشم باید باید پیله می بست تا شب تاب بیرون می آمد.
نگاهي ديگر: كرم ابريشم تنيده در پيله مي خواست كرم باقي بماند، پس كرم شب تاب خلق شد.
از روزنه ديگر: كرم ابريشم، تاريكي پيله را تاب آورد، ثانيه هاي كش آمده را رقصيد، رهايي بيرون را چشم بست،
تا آنگاه تكرار نجوايي دگرگونش ساخت (بيرون بيا)، به ياد آورد از شاخه اي آويزان است معلق در هوا، و چون
هنوز خود را كرمي مي ديد خزنده و ضعيف، پاسخ داد اگر از اين حبس تنگ بيرون آيم، به پايين سقوط مي كنم
و خواهم مرد.
صدا گفت:به من ايمان داري؟ گام اول را بردار، كرم ايمان داشت، گفت زماني كه شب فرا رسد راه را گم خواهم
كرد، صدا گفت: كمي بيشتر در پيله بمان تا زمانيكه بيرون آمدي شبتاب تاريكي ها باشي.
و تو هم رفتی، همبازی کودک های سه نسل تو هم رفتی، وقتی بابا کوچک بود همبازیش بودی وقتی بچه های
بابا بچه بودند تو همبازیشان بودی وقتی بچه های بچه های خواهر ، برادرانت بچه بودند تو همبازیشان بودی، و
حالا دیگر رفتی تا همبازی با خدا شوی، می دانی من اصلا از رفتنت ناراحت نشدم، بگذار پنهانی اعترافی کنم
خیلی هم خوشحال شدم، وقتی بزرگ شدم تو کوچک ماندی و همبازیهایت دیگر با تو بازی نکردند، دیگر نمی
توانستند مثل تو بدوند، نمی توانستند آن جور که تو بی خیال می خندی بخندند، در پس هر خنده شان نگرانی را
به خاطر می آوردند، ، هر بار که تو را درآن سالهای آخردر آن اتاق تنهاو غمگین تصور می کردم عذاب می کشیدم
آن قدر تنها بودی که وقتی بعد از یک سال می دی دیمت چند ثانیه ای طول می کشید تا از سکوت تنهاییت در
بیایی و خودت شوی و حرف زدن را به یاد بیاوری، و بعد آن قدر می خندیدی و می خندیدی وآنقدردست می دادی
و دست می دادی تا می گفتیم خوب عمو بسه، دوباره دستت را می کشیدی جلو میگفتی سلام، با همان لحن
کشدارت، با همان صدای خندانت، و بلافاصله می گفتی چطوری؟ بعد تک تکمان را می پرسیدی که کجایند؟ و باز
شروع می کردی هر کس را با اسم ملقبش که خودت ساخته بودی و هرگز فراموش نمی کردی صدا کردن،
شعرهایت را برایمان می خواندی و همه می خندیدیم.
بگذار بیشتر اعتراف کنم از دو سال پیش که مسخ کافکا را خواندم هر بار که می دیدمت هر بار که به یادت می
آوردم زجر می کشیدم، گرچه دکترها می گفتند تو به اندازه یک کودک پنچ ساله می فهمی، اما تنهایی را که
خیلی خوب می فهمیدی، آنچه تغییرات ژنتیک به تو داده بود باعث می شد دنیا را و وضعیت خودت را نفهمی اما
دردناکی تنهایی را که خوب می فهمیدی، الان که رفته ای دلشادم گرچه بسیار دلتنگ.
هربار که به یاد می آورم وقتی زخم در حال ترمیم پایم را که بسیار نازیبا شده بود نشانت دادم و گفتم ببین عمو
اوف شده، و تو….سرت را پایین بردی، پایینتر بردی و من فکر کردم می خواهی از نزدیک تر ببینیش و بعد لبهایت را
به آن زخمی که خودم نمی توانستم نگاهش کنم نزدیک کردی بوسیدیش و من ناباورانه شانه ات را گرفتم و بالا
آوردم و با تعجب در آغوشت کشیدم، هربار که به یاد می آورم قلبم از حسی عجیب پر درد می شود.
خوب شد که رفتی، دیگر همبازیهایت یا پیر شده بودند یا دل پیر، کودکهای این دوره زمانه هم که از بازی چیزی
جز گیم های کامپیوتری نمی شناسند.
خاطره تمام کودکیهایم، نوجوانیهایم، جوانی هایم در دنیای دیگر همبازیهایت را فراموش مکن، ببرت را هم فراموش
نکن، حداقل آنجا می توانی به من بگویی تشابهم با ببر در چه بود نه؟
پی نوشت: گاهی حکمت کارهای خدا را با سپری شدن زمان می فهمی، گاهی هم هرگز نمی فهمی.
اتاقي كه پر نور تر است اتاقي است كه هنگام مطالعه همه را به سوي خود مي كشاند.
اتاقي كه تاريك تر است و دنج تر اتاقي است كه هنگام تفكر، هنگام سكوت همه را به سوي خود جلب مي كند.
اما هنگام تفريح و شادي فرق نمي كند اتاق پر نور باشد يا خاموش.
خاطراتم را كه مي كاوم، به ياد مي آورم كه رودخانه كودكيهايم در نخستين پيچش از خمش لبه تيز كوه به بلوغ
رسيد و طنين خروش بلوغ، كف آلود و پر همهمه ره سپارانه، رهسپار شد.
اكئانوس به خوبي مي دانم تا به تو نرسم و در تو حلول نيابم آرام نخواهم گرفت چرا كه هرگز رودي به كوهستان
باز نمي گردد.
پي نوشت: اكئانوس: الهه اقيانوس ها است و دخترانش رودخانه هاي جهانند.
بي ربط: اين روزها هوا دچار توهم فانتزي شده درختان شكوفه زده اند، چه خوب است پيرزن سرما باور كند كه
دوشيزه بهار است. خوب است آيا؟
گاهي دلم مي خواهد كتابها را فقط ورق بزنم بي انكه در آنها غرق شوم درست مثل آن ثانيه هايي كه دلم
مي خواهد فقط به خود نگاه كنم بي آنكه مرور.
گاهي دلم مي خواهد اد ليست مسنجرم پر باشد از نويسندگاني كه با نوشته هايشان زيسته ام و آنها اكنون
دردنياي محدود ماده نيستند.
گاهي واقعا ديگر تحمل اين كوري ، اين كري، اين بي ذايقگي، اين آلزايمر را ندارم.
سرورم نات رسپاند مي دهد كسي هست به من قلب اورجينال قرض دهد؟
مي گويند زنبورها شهد گل را كه مي مكند بي نهايت تلخ است و آنگاه كه پسش مي دهند اين شيرين عسل،
خدايا مي شود زنبوريتم را نشانم دهي؟
مي گويند زنبور قوه دفاعش نيشش است اما خوب مي داند آنگاه كه نيش زند خواهد مرد، خدايا مي شود
باورم دهي كه نيش زبانم اگر به كار افتد مرا مي ميراند؟
خدايا مي شود .........؟؟.......!!.........مي شود.........؟؟........پس ظرفيتش را از تو مي طلبم.
دختر كوچك از مادر پرسيد نام آن سايتي كه هر كلمه اي درش سرچ مي كرديم تمام اطلاعات را برايمان
مي آورد چه بود؟ مادر گفت گوگل؟ دخترك با شادي براق چشمانش گفت اوهوم. مادر پرسيد : آدرس آن
سايتي كه هر كلمه اي درش سرچ مي كردي تمام اطلاعات را به تو ميداد چه بود؟ در شبكه جهاني نه،
در شبكه اتصال قلب؟ دخترك فراموش كرده بود.
نگارنده عزيز در پستي از همه دوستان خواسته بود دلايل نوشتن يا عدم نوشتنشان را بگويند، در نوشته هاي
گاه روح وا مي دارد تو را تا حس کنی، بنويسی و سخن گويی و گاه خود روح را وا ميداری تا تسطير كند تا
دوباره لمسش کنی.
گاه عقل و منطق هدفی را، موضوعی را دستمايه ی گويش واجهايت مي کند و گاه اوج جوششکلمات سيل آسا و پر هيجان کاغذ را نقب می زند و تو از حرف لبريز، سر می روی.
گاه يک نصفه ات به نوشتن ترغيبت می کند و نصفه ی ديگرت بازت می دارد و تو در کشاکشاينها تمام دلايل نوشتنم نبوده اما دلايلي بوده كه با سوزن ته گرد كلمات به پارچه سياه وبلاگم دوخته شده و
اما دلايل ننوشتنهاي اين روزهايم فقط پنج كلمه دلم هواي پيله بستن كرده است، كرمهاي ابريشم در طول عمر
خود يكبار پيله مي بندند، يا مي ميرند و يا پروانه بيرون مي ايند، اما ما انسانها بارها و بارها و بارها بايد پيله
ببنديم
و الان دو ماه است كه هواي تنفسيم پيله ايست،بايد مرور كنم خودم را اين دو سال را، براي يكبار هم كه شده
مي خواهم مرور را به شب امتحان و تا صبح بيدار ماندن نسپارم، ممكن است مدتي نباشم و نمي دانم كي
آغاز خواهم كرد.
اين روزها بيشتر از آنكه به نوشتن نيازمند باشم به سكوت محتاجم.