رقص

دلم براي بازي با كلمات تنگ شده است، وا‍ژه هااندكي با رقص احساسم بنوازيد.

امرزو تمام گوشه هاي زمان را حسي گنگ پوشاند.

و پنهاني ترين دهليز قلبم ابهام زمان را چشيد اما ياراي تفسير ش نبود.

امروز ثانيه هاي رفته و نرفته نغمه مرور كوك كرد.

و پنهاني ترين اكسير ثانيه ها اثر داشت اما نفوذ نه.

امروز تشعشع شريان هستي تشيع گشت تا تنگ بلور شراره ها بشكست.

و پنهاني ترين نبض عقل در اصطكاك چاره جوييها صيقل يافت تا نبض احساس غالب شد .

و من را با سر مكتوم اين واژه ها ياديست ديرينه.و سوگنديست پيشينه.

رها

و امروز تمام گوشه هاي زمان را حسي گنگ پوشاند

و امروز، روز خداحافظي بود.

لحظه اي سخت و له كننده، جدايي از دوستاني كه يكسال، تمام لحظات روزت را با آنها سپري كرده اي.

نساي عزيزم، آزاده مهربونم ، مرضيه پر انرژيم ، بيش از حد تصورتتان دوستتان دارم .

و فردا خورشيد بار ديگر طلوع خواهد كرد، حس آزادي دارم، حس پرواز، حس ..

رها

امروز در یک حرکت متحیر العقول کارم را رها کردم و زندگی در امواج اقیانوس را آغاز