رقص
دلم براي بازي با كلمات تنگ شده است، واژه هااندكي با رقص احساسم بنوازيد.
امرزو تمام گوشه هاي زمان را حسي گنگ پوشاند.
و پنهاني ترين دهليز قلبم ابهام زمان را چشيد اما ياراي تفسير ش نبود.
امروز ثانيه هاي رفته و نرفته نغمه مرور كوك كرد.
و پنهاني ترين اكسير ثانيه ها اثر داشت اما نفوذ نه.
امروز تشعشع شريان هستي تشيع گشت تا تنگ بلور شراره ها بشكست.
و پنهاني ترين نبض عقل در اصطكاك چاره جوييها صيقل يافت تا نبض احساس غالب شد .
و من را با سر مكتوم اين واژه ها ياديست ديرينه.و سوگنديست پيشينه.