حافظ
ديشب تا امتداد صبح کنار حافظ ، شعرهايش را نبض گرفتم. هر شعرش مرا به ياد شبی لطيف از
ايام گذشته انداخت ، فکر کنم هفت سالي بود که ديگر ترکش کرده بودم.
از زمانی که آنقدر وابسته شده بودم به نغمه هايش که وقتي آب هم مي خواستم بخورم حافظ باز
مي کردم .
چه شبها که تا صبح حافظ نخوانده بودم معتادوار، چه شبها که تا صبح حفظ نکرده بودم ديوانش
را، شعرهايش نوشدارو بود برايم ، آن روزهای کم خوابي و بي خوابي که تا صبح با روحی و
ديوانش سحر مي کردي ، آن روزها که کامپيوتر و چت و بلاگ هنوز نيامده بود.
نمي دانم چه شد و چرا در دبيرستان هر کس مي خواست فال بگيرد سراغ من مي آمدو از من
مي خواست تا حافظ باز کنم و معنی شعر را برايشان بگويم و همه متعجب و حيران مي گفتند:
( وای ، دقيقا ، همينه ، از کجا فهميدی ) و من فقط احساس زنهای فالگیر کولی را پيدا مي کردم
و همين شد که ترکش کردم احتمالا؟ .
خواب و خورت ز مرتبه ی خویش دور کرد
آنگه رسي به خويش که بي خواب و خور شوي