حافظ

ديشب تا امتداد صبح کنار حافظ ، شعرهايش را نبض گرفتم. هر شعرش مرا به ياد شبی لطيف از

 

ايام گذشته انداخت ، فکر کنم هفت سالي بود که ديگر ترکش کرده بودم.

 

از زمانی که آنقدر وابسته شده بودم به نغمه هايش که وقتي آب هم مي خواستم بخورم حافظ باز

 مي کردم .

 

چه شبها که تا صبح حافظ نخوانده بودم معتادوار، چه شبها که تا صبح حفظ نکرده بودم ديوانش

 

را، شعرهايش نوشدارو بود برايم ، آن روزهای کم خوابي و بي خوابي که تا صبح با روحی و

 

ديوانش سحر مي کردي ، آن روزها که کامپيوتر و چت و بلاگ هنوز نيامده بود.

 

نمي دانم چه شد و چرا در دبيرستان هر کس مي خواست فال بگيرد سراغ من مي آمدو از من

 

مي خواست تا حافظ باز کنم و معنی شعر را برايشان بگويم و همه متعجب و حيران مي گفتند:

 

( وای ، دقيقا ، همينه ، از کجا فهميدی ) و من فقط احساس زنهای فالگیر کولی را پيدا مي کردم

 

و همين شد که ترکش کردم احتمالا؟ .

 

خواب و خورت ز مرتبه ی خویش دور کرد 

 

 آنگه رسي به خويش که بي خواب و خور شوي

بی خوابی

دو شب است که وقتي در بالشت هضم مي‌شوم خواب آشفته گازم مي‌گيرد و افکار تا صبح قدم

 

زنان يا هجوم وار به اسارت بازيم مي‌دهند و امشب به گمانم اساسا نخوابم بهتر است .

 

آنچه که ديدم متوقفم نساخت ، آنچه که نديدم متوقفم ساخت.

 

آنچه که مي‌بينم قابل باور کردن است يا آنچه که نمي‌بينم؟

 

اوه برقها رفت.........

 

تاريکي مطلق، فقط سياهي که مرزي ندارد، نزديکي و دوري بي معناست چرا که مرزي ديده

 

نمي‌شود، نه استواري خطي، نه پيچش انحنايي ، زندگي کردن بي رنگها چه مشکل است و بي

 

هيجان ، اجسام فقط يا سختند يا نرم، يا سردند يا گرم ، يا زبرند يا لطيف ، چه نعمت بزرگي است

 

 اين نوازش درجه‌ي رنگها يا هاله‌ي تلطيف شده‌ي نورها ، اما آيا بينايي هم نعمت بزرگي است؟

 

صرف ديدن از مردمک چشم را نمي‌گويم فلسفه‌ي نگاه را مي‌گويم؟

 

ديدن تحدب و تقعر آدميان؟

 

چرا با نور شمع ، خود را در آيينه نشناختم؟

 

وو...، اينجا را ببين دوست کوچک طلايي خوشکل من خيره شده به من؟ يا او هم مرا نشناخته يا

 فريب تاريکي را خورده است ، چقدر دوست دارم اين سوسکهاي چوب را ، اما از کشتن نسل

 بزرگشان که پرواز مي‌کنند ابدا ابايي ندارم دچار عذاب وجدان هم نمي‌شوم گناهشان همين بس

که کثيفند.

 

 

قفل

به سیاهی مطلق میماند این حس عمیق نابارور

 

آنچه میبینی , کولی بازیهای یک در میان

 

خراشهای پیاپی , زخمهای چرکین , دملهای آمیخته به فنا

 

دردی تیر کشان در معده ام می پیچد , تهوع گلویم را چسبیده است

 

زندگی را بالا می آورم

 

بالاخره به لحظه ی دور , اکنون رسیدیم

 

قفلها شکسته شد

 

امضای هویت خیزش میگیرد

 

دروغ , دروغ , دروغ در حیرتم

 

29/5/86 سبکبالی, رهایی , پایان دویدنهای هفت ماهه

از عدد شش متنفر شدم

 

لحظه ها شخم می خورند

 

دفتر چه ی سفید مجلد اهدا شد

 

حزن و لرزش اشک نابالغ را باور کنم یا لحظه لحظه های عمل را , دو دو زدنهای پی عفونت پول را

بیرون از اینجا شهر سر جایش است

 

ظهر در اوج گرمایش اما پر تلا لو تر از همیشه همچنان می زید

 

اضطراب

اضطرابی بی ريشه اسيرم کرده است. يک هفته است.

 

میتوانم  جسمم را مجبور کنم که کتاب در دست گيرد

 

 اما نميتوانم ذهنم را وادار کنم که متمرکز شود،

 

ميتوانم چشمم را مجبور کنم تا بر سطرها بنگرد

 

 اما نميتوانم حافظه ام را وادار کنم که معنای اشکال مورچه های ريخته شده بر شِيب سفيد رادرک کند.

 

ميتوانم خود را مجبور کنم در جايش ميخکوب باشد

 

 اما نميتوانم وادارش کنم تا مثل هميشه با جزء جزميليونی،

 

 ابعاد ذهنی لذت کنکاش تفکر را بنوشد، مزه مزه کند و رسوب دهد.

 

ذهنم را اصلا درک نميکنم؟

 

شلوغ است و سراسيمه، هيايويش پتانسيل سکونم را ميربايد.

 

ميتوانم از خود برانمش، اما نا خودآگاهم نميتواند.

 

سعی ميکنم آرامش کنم ، دلداريش دهم ، ......سعی ميکنم نهایت هر اتفاق

 

 دردناکی را که ممکن است رخ دهد بازسازی کنم و تحملش کنم تا رها شوم.

 

ميتوانم برايان را در کمد زير لباسها پنهان کنم تا صدايش را نشنوم،

 

 اما نميتوانم صدايش را در ذهنم به خاک لفافه ها بسپارم،

 

 صدايش رساتر از قبل در هر ثانيه شلاقم ميزند:

 

 ( لحظه هايت بيهوده سپری ميشود)

وهم

معلق بودن در وهم چه خيال انگيز است،

 

سيال بودن سبک و آزادانه رها بودن

 

 درحباب شيشه ای مواج تخيل

 

 در نهايت مرز عدم

 

 در تقعر راستین ميان خواستن و بودن

 

در تلالو پر شکوه پوسته انداختن

 

در يافتن نشانه آشنايی از شريان موهومات شبانه

 

در تکه های شکسته ی تحدب طبيعت ثانويه انسانی

 

معلق بودن چه خيال انگيز است. 

 

سر آغاز

مدتهاست که سر انگشتانم نرمه ِی کاغذ را نچشِیده است.

 

مدتهاست که ذائقه لطِیف واژه ها مزاج ذهنِیم را ندرِیده است.

 

مدتهاست که هجوم غلطِیدن واجها روحم را سِیراب ننموده است.

 

مدتهاست که راِیحه شورانگِیز کاغذ را در کالبد فرو نکشِیده ام.

 

چه بِی محابا خود را فراموش کرده بودم،

 

چه بِی محابا توانسته بودم بِی خویشتن واقعِی خود لحظه ها را بمِیرانم

 

وموقرانه چشم بر رفتن کذابانه اوجها نهم.

 

باورم نِیست که چرا چنِین شد؟

 

خود را خود واقعِی را به نسیان سپردن اندوه در مرگ زِیستن است.

 

همه چِیز بر من حکم معکوس داشت

 

گوِیا در آِیینه بنگرِی اما چشمانت معکوس سازِیشان را انجام ندهند.