نگاه
درچشمانش خيره بودم و تك تك آناتومي صورتم، حركات خود را به دقيق ترين حالت مي گرفتند تا
حتي تفاوت برق چشمانم او را متوجه نبودن حواسم به حرفهايش نكند، براي چند ثانيه اي سخنان
شخصي ديگر را به ياد آوردم حالا هر دو نفر آنها نشسته بودند كنار هم و هر دو حرف مي زدند، يكي
مي گفت:تمام مشكلات، تمام بدبختيها، ريشه ي تمام نقصانهاي زندگي الانم در آن سالهاي سوخته
بود.
و آن يكي مي گفت: سازندگي آن دوران بسيار بيشتر از تمام عمرم بوده است، تجربه اي بود كه
هرگز ديگر تكرار نمي شود، تمام ساختمان قلبم آنجا پي ريزي شد.
جمله اي را به ياد مي آورم: دو نفر از پشت ميله هاي زندان به بيرون نگاه كردند، يكي آسمان آبي را
ديد و ديگري گل و لاي سياه خيابان را.
دوباره به چشمانش خيره مي شوم اينبار بر ميميك صورتم احاطه حقيقي دارم.
ديگر نوشت: سختيها يا انسان را ويران مي كند يا بزرگش مي كند و اينكه كدام گزينه را از آن خود كني
فقط بر مي گردد به نوع نگاهت.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۱۲/۱۲ ساعت 23:11 توسط مینو
|