رویا
به یکباره میان خواب و بیداری ، میان هوشیاری و خلا
پژواک صدایی خیره احاطه ام نمود ، طنین صوتی میان
کشش ناقوس کلیسا و امتداد ندبه ی مردگونه ای اذان وار
و پچ پچی آهنگین ، هیچ معنای درونی محسوسی لمس
نمیشداز درونش
فقط خود را رها ساختم در این نجوا ، در مرکز
بهت گونه اش در بی وزنی مطلق ، سکوت و سکون و ثنا
معجزه وار مرا همره برد تا بی نهایت مطلق
پگاه کرانه گرفت تا ابدیت و من نمی دانم در کدامین دهلیز
زمان یامکان غرقه خفتیدم تا تکاپوی روزمرگی را نشخوار
صدای کلاغان بزید و من رها و فارغ از مسخ زندگی حلول
نور را سایه به سایه بنوشم
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۶/۰۶/۲۵ ساعت 13:14 توسط مینو
|