به یکباره میان خواب و بیداری ، میان هوشیاری و خلا

 

پژواک صدایی خیره احاطه ام نمود ، طنین صوتی میان

 

کشش ناقوس کلیسا و امتداد ندبه ی مردگونه ای اذان وار

 

و پچ پچی آهنگین ، هیچ معنای درونی محسوسی لمس

 

نمیشداز درونش

 

فقط خود را رها ساختم در این نجوا ، در مرکز

 

بهت گونه اش در بی وزنی مطلق ، سکوت و سکون و ثنا

 

معجزه وار مرا همره برد تا بی نهایت مطلق

 

پگاه کرانه گرفت تا ابدیت و من نمی دانم در کدامین دهلیز

 

زمان یامکان غرقه خفتیدم تا تکاپوی روزمرگی را نشخوار

 

صدای کلاغان بزید و من رها و فارغ از مسخ زندگی حلول

 

نور را سایه به سایه بنوشم