امید
زهدان خفته ی شهر را به غوغا بيدار کن
بشناس، لحظه های توفنده ی محالات را بشناس
گرچه التیامی نيست روز را ، لحظه را تهی مخوان
تاب آر ، تنگنای هبوط را مجال آر
سيه جام ساحل را بی قديس، بی ثریا شاد آر
زمهرير چشمانت را شکوه ده
طلايه دار ناسوت باش
صبحگاهان،پگاهان،سرجوشش نور ممکنات را بنگر ژرف بنگر
سرما را تاب آر.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۶/۰۶/۰۹ ساعت 21:30 توسط مینو
|