نگاه
نا مردی در رگ شهر جاريست ، هوا آلودست به بي وجداني به فراموشي ، بوي مرگ
مي آيد ....چه مي گويي؟ بوي مرگ که شيرين است، بوي تعفن زيستن مي آيد زيستن
براي زنده ماندن با زرنگي زمينی .
پاسخ تمامي رفتار گزينش شده ات را برگير و برو، پاداش سکوت را
خدايا ، اگر گهگاهی نگاهمان به نگاهت گره نخورد چگونه مي توانيم بزييم در اين
خاک که تقدسش اندک و خرد و ناچيز است و هر لحظه لگد مال تر از سابق.
من راضي نيستم بر اینان تو هم راضي نباش...ميدانم....مي دانم....حکايت کوزه و موسی را....
دلم را با تمام ..... به تو مي سپارم هر آن کن که خود، خواهی.
پس از دیشب، هنوز شهر سر جايش بود، سوزن سوزن مي شوم امروز
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۶/۰۶/۲۹ ساعت 23:27 توسط مینو
|