نا مردی در رگ شهر جاريست ، هوا آلودست به بي وجداني به فراموشي ، بوي مرگ

 

مي آيد ....چه مي گويي؟ بوي مرگ که شيرين است،  بوي تعفن زيستن مي آيد زيستن

 

براي زنده ماندن با زرنگي زمينی .

 

پاسخ تمامي رفتار گزينش شده ات را برگير و برو، پاداش سکوت را

 

خدايا ، اگر گهگاهی نگاهمان به نگاهت گره نخورد چگونه مي توانيم بزييم در اين

 

خاک که تقدسش اندک و خرد و ناچيز است و  هر لحظه لگد مال تر از سابق.

 

من راضي نيستم بر اینان تو هم راضي نباش...ميدانم....مي دانم....حکايت کوزه و موسی را....

 

 دلم را با تمام ..... به تو مي سپارم هر آن کن که خود،  خواهی.

 

پس از دیشب، هنوز شهر سر جايش بود، سوزن سوزن مي شوم امروز