چشمانت را در نقطه‌اي نزديک خيره مي‌سازي اما نگاهت دور دستها را ميپايد

 

در حال بي حال زندگي کردن

 

درونت را شعله‌اي ، شرمگينانه مي‌سوزاند اما روشنايي نمي‌بخشد

 

پگاه امروز را به آوار نجواي فردا خواهم فروخت

 

اشک را به سوز مشتعل براهين خواهم فروخت

 

زندگي همچنان نا پايدار مي‌تپد و شب را کيان عنان گسيخته است

 

خروش غرور زمزمه وار خو مي‌گيرد به نسيان

 

مرداب نبايد زيست نبايد

 

احساس را تهي خواستن مجراي تصادم بي حاصلي هاست.