چشم
چشمانت را در نقطهاي نزديک خيره ميسازي اما نگاهت دور دستها را ميپايد
در حال بي حال زندگي کردن
درونت را شعلهاي ، شرمگينانه ميسوزاند اما روشنايي نميبخشد
پگاه امروز را به آوار نجواي فردا خواهم فروخت
اشک را به سوز مشتعل براهين خواهم فروخت
زندگي همچنان نا پايدار ميتپد و شب را کيان عنان گسيخته است
خروش غرور زمزمه وار خو ميگيرد به نسيان
مرداب نبايد زيست نبايد
احساس را تهي خواستن مجراي تصادم بي حاصلي هاست.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۶/۰۶/۱۳ ساعت 18:23 توسط مینو
|