امشب نسیمی می وزد ، می شنوی؟
شب زیر پوست تاریکی خفته است .
رگ تاریکی، بی محابا نبض ندارد .
اما تلالو روح ،در اتاق می درخشد ، روح سیال ،تعقل را فرا می خواند
عقل مبهوت این اوجها سکون را در می نوردد.
ذرات اشیا ازدحام می کنند صدایی تا عرش ساطع می شود ، طنینش
در زمان فرو می غلطد اما باز خواهد گشت پس از اندک زمانی یا دور
زمانی.
و من در اندرون ثبات لخته لخته های نفحه ای آهنگین را در کالبد فرو
می کشم.
ادراک کمرنگ می شود ، حواس نابینا می گردد و لامسه می لنگد.
کاش این ثانیه ها نگذرد ، کاش زمان متوقف گردد.
" من به سهم خود به قدر کفایت وقت، صرف فهمیدن فلسفه ی هگل کرده ام و گمان می کنم
آن را کم و بیش خوب می فهمم ...... اما بر عکس آنگاه که به ابراهیم می اندیشم گویی نابود
می شوم . هر لحظه ی آن پارادوکس عظیم را که جوهر زندگی ابراهیم است در نظر می آورم و
در هر لحظه واپس رانده می شوم و اندیشه ام با همه ی شور و شوقش حتی به اندازه ی سر
سوزنی به این پارادوکس نفوذ نمیکند . همه ی عظلاتم را برای تجسم منظره ای از آن منقبض
می کنم اما در همان لحظه فلج می شوم........... .آیا امتحان به واسطه ی همان طبیعتش از او
پیمان سکوت نگرفته بود."
ترس و لرز ص 57 خط 3 سورن کیرکگور