سحری
قدرت انقباض جنين وار تک تک ياختههاي وجودم مانع از حتي تکان خوردنم ميشد چه
رسد به برخواستن و نشستن و جويدن و سحري خوردن ، گويي در عمق خواب دفن
بودم ، صداي مادرم فقط مغزم را همانند قاطع ترين افسرهاي نظامي برانگيخته بود که
بايد برخيزي ، انقباض فرو رفته موج وار در هم ميکوبيدم و چشمانم نور را تحمل
نميکرد اما در نهايت پاهاي تحت تاثير عقلانيت ، به کل جسم خيانت کرد .،
چشمها ميسوختند و پلکها از هم فاصله نميگرفتند، با نهايت قصاوت دورشان کردم از
يکديگر و از آن آرامش خواب گونه ،اشک سرازير شد اما دستها لقمه را برميداشتند ،
همه بايد به انرژي طي روز فکر ميکردند و کم کم مثل هميشه خود را با شرايط جديد
بيداري وفق دادند ، اما هر لحظه خواهان جستن به گرماي مطبوع و دلپذير خواب بودند.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۶/۰۶/۲۱ ساعت 13:32 توسط مینو
|