در حاليکه آسفالت مي‌دود شمشاد‌‌هاي براق با اين رود سياه خفته مسابقه

 

 گذاشته اند،.

 

 بوي هيچي مي‌آيد و آفتاب پر رنگ مي‌تابد، در تاکسي نشسته‌ام، خيال

 

 پختن دارد پاي درون کفشم،  چه گرما داغ است امروز.

 

حسي عجيب دارم، حس سکوت ، حس در خود فرو رفتن ، حس .....صرفا

 

نگاه کردن ، حس ديدن اما بي خويشتن .

 

 (بازي از نيمه گذشته است، اما هنوز شروع نشده است) اين شعر حسن

 

 حسيني را مرتب با خود مزه مزه مي‌کنم، چه همذات پنداري با اين شعر

 

دارم امروز .