هیچی
در حاليکه آسفالت ميدود شمشادهاي براق با اين رود سياه خفته مسابقه
گذاشته اند،.
بوي هيچي ميآيد و آفتاب پر رنگ ميتابد، در تاکسي نشستهام، خيال
پختن دارد پاي درون کفشم، چه گرما داغ است امروز.
حسي عجيب دارم، حس سکوت ، حس در خود فرو رفتن ، حس .....صرفا
نگاه کردن ، حس ديدن اما بي خويشتن .
(بازي از نيمه گذشته است، اما هنوز شروع نشده است) اين شعر حسن
حسيني را مرتب با خود مزه مزه ميکنم، چه همذات پنداري با اين شعر
دارم امروز .
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۶/۰۶/۲۷ ساعت 11:17 توسط مینو
|