بی خوابی
دو شب است که وقتي در بالشت هضم ميشوم خواب آشفته گازم مي گيرد و افکار تا صبح قدم
زنان يا هجوم وار به اسارت بازيم مي دهند، و امشب به گمانم اصلا نخوابم بهتر است.
آنچه که ديدم متوقفم نساخت ، آنچه نديدم متوقفم ساخت ، آنچه که مي بينم قابل باور کردن
است يا آنچه که نمي بينم؟
اوه برقها رفت ............تاريکي مطلق ، فقط سياهي که مرزي ندارد ، نزديکی و دوري بي معناست
چراکه مرزی ديده نمي شود. نه استواری خطي ، نه پيچش انحنايي ، زندگي کردن بي رنگها چه
مشکل و بی هيجان است اجسام فقط يا سختند يا نرم ، يا سردند يا گرم، يا زبرند يا لطيف ، چه
نعمت بزرگي است اين نوازش درجه ی رنگها ، یا هاله ی تلطيف شده ی نورها .
اما آيا بينايي هم نعمت بزرگي است ؟
صرف ديدن از از مردمک چشم را نمي گويم ، فلسفه ی نگاه را می گويم ؟
ديدن تحدب و تقعر آدميان؟
چرا با نور شمع خود را در آيينه نشناختم ؟
وو، اينجا را ببين دوست کوچک طلايي خوشکل من چه خيره ای به من؟
يا او هم مرا نشناخته يا تاريکی فريبش داده است ، چقدر دوست دارم اين سوسکهای چوب را اما
از کشتن نسل بزرگشان که پرواز مي کنند ابدا ابايي ندارم دچار عذاب وجدان هم نمي شوم گنا
هشان همين بس که کثيفند.