رقص

دلم براي بازي با كلمات تنگ شده است، وا‍ژه هااندكي با رقص احساسم بنوازيد.

امرزو تمام گوشه هاي زمان را حسي گنگ پوشاند.

و پنهاني ترين دهليز قلبم ابهام زمان را چشيد اما ياراي تفسير ش نبود.

امروز ثانيه هاي رفته و نرفته نغمه مرور كوك كرد.

و پنهاني ترين اكسير ثانيه ها اثر داشت اما نفوذ نه.

امروز تشعشع شريان هستي تشيع گشت تا تنگ بلور شراره ها بشكست.

و پنهاني ترين نبض عقل در اصطكاك چاره جوييها صيقل يافت تا نبض احساس غالب شد .

و من را با سر مكتوم اين واژه ها ياديست ديرينه.و سوگنديست پيشينه.

رها

و امروز تمام گوشه هاي زمان را حسي گنگ پوشاند

و امروز، روز خداحافظي بود.

لحظه اي سخت و له كننده، جدايي از دوستاني كه يكسال، تمام لحظات روزت را با آنها سپري كرده اي.

نساي عزيزم، آزاده مهربونم ، مرضيه پر انرژيم ، بيش از حد تصورتتان دوستتان دارم .

و فردا خورشيد بار ديگر طلوع خواهد كرد، حس آزادي دارم، حس پرواز، حس ..

رها

امروز در یک حرکت متحیر العقول کارم را رها کردم و زندگی در امواج اقیانوس را آغاز

تمام شد

يك ماه دويديم و در عرض چند ساعت همه چيز تمام شد، امشب بعد از يك ماه ساعت 7 رسيدم خانه،

وعقربه هاي ساعت به تعجبم انداخت،خانه ساكت بود، دلم گرفت اين شش روز اخير، خيلي شلوغ   

بود خانه مان، وقتي وارد مي شدي كلي بچه مي دويدند دم در با ذوق با هيجان، با چشمان براق

پرسشگرانه تا ببيند چه كسي زنگ را زده .                                                                             

عروسي تمام شد و حالا يك نفر ديگر دير به دير تر زنگ خانه مان را ميزند عروس يك روزه اي كه مدام   

زنگ ميزند :الو مينو زود پز صدا ميده چيكار كنم ميخواد بتركه؟ گفتي قبل از مصرف شير توش بجوشون   

ريختم اما يادم رفت گفتي چيكار كنم تا شير سر نره؟ غذا رو پختم اما مطمئن نيستم زودپز سالم      

باشه.ولي فكر كنم هنوز كار ميكنه.                                                                                        

خونه ساكته همه رفتن، مراسم تمام شد فقط در عرض چند ساعت، و ....نمي دانم خوشحالم يا

 ناراحت،...

بمان


چقدر امروزذره ذره وجودم تو را خواست ، چقدر امروز دلتنگ گذشته اي شدم كه هر لحظه كنارم بودي،

امروزدوباره گرمايت را در تمام سلولهاي تنم روان ساختي ، بد جور دلتنگتم آنقدر كه فقط كافيست به

كار فكر نكنم تا اشك در ثانيه فرود آيد بدون آنكه جوشش را حس كنم حتي، چقدر امروز دلم خواست  

دوباره نوازشت را بچشم، كاش...                                                                                           

دلم تنگت است دلم مي خواهد امروز و امشب گونه ديگري به آغوشم بكشي دلم مي خواهد امشب

فقط خيره شوم يه تو و اشك بريزم دلم مي خواهد اينبار سكوتم را گوش كني سكوتت را گوش كنم،

نبضم را حس ميكني ؟ بغض گلويم را كه تنفسم را سخت كرده حس ميكني؟ وقتي كاري نمي كنم و

تو خود به من نزديك مي شوي ميدانم اينبار تو دلتنگ شده اي، من اما روحم دارد خارج

ميشود،اينگونه آمدنهايت را هميشه خيلي دوست داشته ام، وقتي تو دلتنگم مي شوي يعني

مدتهاست از تو دورم يعني ... خيلي بزرگي خيلي و من خيلي كوچكم خيلي،اين اوقات را خيلي

دوست دارم خيلي. چقدر دلم تنگ شده براي اين مناجات مولاي مولاي انت رَبُ وَ أَنَا مَربوبَّ و هَل

يَرحَمُ المربوبَ اِلا رَبّ مولای یا مولای أَنتَ المالِکُ و أَنا مَملوک و هَل یَرحَمُ المَملوکَ اِلا المالك

خاطرات

امروز مثل همیشه شروع شد اما مثل همیشه تمام نشد، اتوبوس تصادف کرد و

 پلیس گفت مقصر است ،راننده عصبانی شد و گفت رانندگی نمی کند، ملت پیاده

 شدند در خیابان ویلان، دو اتوبوس بعد که رسیدند بسته های خرما بودند، مسیر

 بی ربط اتوبوس فقدان ماشین به مقصد را داشت، تنها چیزی که مهم نبود وقت مردم

 بود، یک نفر دربست گرفت، بقیه را دعوت کرد که سوار شوند، راننده از بین تمام آن

 همه آهنگ ، آهنگ تقدیر شادمهر را گذاشت ، و از بین آن همه مسیر ظفر را انتخاب

 کرد، به جای یک کوچه تمام کوچه پس کوچه ها را طی کرد ، به جای راه هموار تمام

 کودکی ها، نوجوانی ها، تازه جوانیهای مرا طی کرد، تک تک کوچه ها، مغازه ها،

 نیمچه پارکها، خانه های آشنای عمر مرا طی کرد، هر موزاییکی یک خاطره بود، و

 ذهن چه سرعت عجیبی دارد در زنده کردن ریزترین فراموش شده ها ، از کنار خانه

 مان رد شد و من تمام کودکیم را مرور کردم، امروز در 10 دقیقه من 26 ساله شدم،

 حس عجیبی است، در سرعت خاطراتت آرام ترین نفسها را می کشی، آنقدر که

 فکر می کنی اساسا نفس نمی کشی، فکر می کنی، آن مینوی 9 ساله که دارد

 می رود دبستان، جای تو نفس می کشد، هرگز جسارتش را نداشتم تمامش را مرور

 کنم، امروز من فقط نشسته بودم و ماشین خودش تمام دهلیزهای خاطرات مرا نور

 می پاشید با سرعت هر چه تمام تر به تنهایی مرورش کردم، نه راه پس داری نه راه

 پیش اختیار با تو نیست تو نیستی که تسلط داری بر ماشین فقط باید بنشینی و

 فیلم خودت را تماشا کنی،تمام خنده هایت را گریه هایت را، عصبانیتهایت را، قد

 کشیدنت را. 

 وقتی از ماشین پیاده شدم رسما گیج بودم نمی دانستم چند ساله هستم،کجا

 هستم، می خواستم به کجا بروم.

احساس کردم هیچ تغییری درم رخ نداده، احساس کردم مینوی 9 ساله الان فقط

 کمی قدش بلند تر شده، شاید چون تمام گذشته در گذشته به انتها رسیده ، چون

 هیچ کار نیمه کاره ای باقی نمانده ، شاید چون کاملا به انتها رسیده، فقط یک حس

 غریب داری، روزهایی را که ساعت به ساعت، و ساعتهایی راکه ثانیه به ثانیه

 گذرانده ای در عرض چند دقیقه مرور می کنی احساساتت دیگر تاریخ مصرفشان

 گذشته، اضطرابها، واهمه ها، شادیها، شیطنت ها، انتظارها، اما می توانی دوباره

 همه را واضح و قوی بچشی می توانی، از شادی سلولهایت با هیجان جیغ بکشد و

 با دردها در تاریکی هضم شوی.

تو هم بیوگرافی شده ای، اما به یک نقطه ختم نشده است، چند نقطه انتهای متن

 است، .................... ادامه اش را به یاد نمی آوری زندگی می کنی........

زندگی

 

زندگی فقط یک بهانه است تا چیزی از درونمان سر برود، زندگی یک معماست تا آن

علامت سوال درونمان سرازیر شود تا ابدیت، صرف کشف این معما هیجان انگیز

است.

پی نوشت: این پست را بعد از خواندن پست خواهرم نوشتم.

پی نوشت بی ربط: امروز خوابالو ترین آدم روی زمینم اما به طور عجیبی به طور اتوماتیک تمام کارهایم

را دارم انجام می دهم حتی متن جدید می گذارم.

 

شب

 

شاید شبها که من به ستاره ها نگاه می کنم این آسمان نباشد که محوش

 می شوم ، انعکاس ستاره ها در چاله آبی بیشتر نباشد. 

هدیه

 

می خواست پرواز را به کسی هدیه کند ،پس آنچه را که از آن محروم بود به او

 هدیه داد،و هر دو با هم پرواز کردند.

چارچوب

 

مجبورت می کنند که در چارچوبها قدم برداری و آنگاه که نمی توانند مجبورت کنند

 می بینی که چارچوبها را در درونت کاشته اند.