بمان
چقدر امروزذره ذره وجودم تو را خواست ، چقدر امروز دلتنگ گذشته اي شدم كه هر لحظه كنارم بودي،
امروزدوباره گرمايت را در تمام سلولهاي تنم روان ساختي ، بد جور دلتنگتم آنقدر كه فقط كافيست به
كار فكر نكنم تا اشك در ثانيه فرود آيد بدون آنكه جوشش را حس كنم حتي، چقدر امروز دلم خواست
دوباره نوازشت را بچشم، كاش...
دلم تنگت است دلم مي خواهد امروز و امشب گونه ديگري به آغوشم بكشي دلم مي خواهد امشب
فقط خيره شوم يه تو و اشك بريزم دلم مي خواهد اينبار سكوتم را گوش كني سكوتت را گوش كنم،
نبضم را حس ميكني ؟ بغض گلويم را كه تنفسم را سخت كرده حس ميكني؟ وقتي كاري نمي كنم و
تو خود به من نزديك مي شوي ميدانم اينبار تو دلتنگ شده اي، من اما روحم دارد خارج
ميشود،اينگونه آمدنهايت را هميشه خيلي دوست داشته ام، وقتي تو دلتنگم مي شوي يعني
مدتهاست از تو دورم يعني ... خيلي بزرگي خيلي و من خيلي كوچكم خيلي،اين اوقات را خيلي
دوست دارم خيلي. چقدر دلم تنگ شده براي اين مناجات مولاي مولاي انت رَبُ وَ أَنَا مَربوبَّ و هَل
يَرحَمُ المربوبَ اِلا رَبّ مولای یا مولای أَنتَ المالِکُ و أَنا مَملوک و هَل یَرحَمُ المَملوکَ اِلا المالك