یادمانه

همينطور كه چشممو، رو كتاباي رنگارنگ كتابخونه ميچرخوندم تا دلم بگه هواي كدوم يكيشون زده به سرش واسه كمي آب تني معنايي.
كويرو ديدم ، الهي ، از بس ورقش زده بودم ، مجبور شده بودم تمام تيكه هاي تنشو با چسب نواري، بخيه بي درد كنم ، و حالا اون چسبا از غبار كهنگي زرد شده بودن ، اون موقعي كه جنون كويرو داشتم دوم دبيرستان بودم فكر كنم ، روي صورت كاهيش كه دست كشيدم همون حسي بهم دست داد كه وقتي رو تنه درخت مي كشم ، تو پست قبلي كه گفتم چه حسيه (واسه اونايي كه گفتن متوجه منظور پست قبليم نشدن).
يادمه تو اون سالا وقتي مينشستم پاي حرفاي كوير ، يه خط كه مي خوندم مخصوصا اون جاهايي كه كلمات سجع وار كنار هم رديف شده بودن ، قلبم شروع مي كرد تند تند زدن و يه موج قوي تو كل قلبم پخش مي شد اون قدر قوي كه ديگه نمي تونستم سر جام بشينم از رو صندلي پا مي شدم مي رفتم كنار پنجره چشامو مي بستم تا هضمش كنم اما يهو قدرتش از خود بيخودم مي كرد چون تازه متوجه عمق ظرافت معناييش هم مي شدم و واسه اينكه دلم نتركه از دهنم نفسمو سريع مي دادم بيرون ، تند تند تو اتاق راه مي رفتم و دوباره مي نشستم پاي كتاب ، يه خط ديگه كه مي خوندم ماجرا تكرار مي شد ،
گاهي از آهنگ كلمات مست مي شدم ، واژه ها مثل گرداب دورانم مي دادند اونقدر كه ذهنم به رقص در ميومد.
توي بعضي فصلاي كتاب به قدري آروم با موضوع حل مي شدم كه نمي فهميدم كي صبح شده ، و بعضي قسمتاي ديگش يه جوري بود كه مخم درد مي گرفت،
اون موقع ها حس كسي رو داشتم كه يهو متوجه شده تا كجاها مي شه پرواز كرد حس كسي رو كه تمام كلمات براش معناي عميقتري پيدا كرده انگار يه كليد پيدا كرده درو باز كرده و ديده اون چيزي كه هميشه مي ديده فقط يك متر از فضاي بي نهايت پشت در بوده .
گاهي يه قسمتايي رو كه مي خوندم حس ميكردم من همه اينا رو مي دونستم اما هيچ وقت به بيرون از خودم نكشيدمشون ، هيچ وقت به نخ كلمات عريانشون نكردم ، هيچ وقت بهشون خيره نشدم تا واضح و روشن ببينمشون .
مثلا اين تيكه كويرو گوش كنين:
((چرا اين جملات ما را از خود بي خود و از خويش به در ميكند؟ چرا با روح و انديشه و خيال ما بازيي مرموز دارد؟
چشم خونپالاي غروب
خم خسته چشمي از تب عشق
نغمه آسماني شباهنگ
خلوت نيمه شبهاي روشن كوچه باغهاي خاموش
هم آغوشي پاك مه و مرداب
شايد به اين دليل كه كه با فكر و احساس ما بازي مي كند .))
يا اين يكي قسمتو :
((انسان يك عالم صغير است. پس شرق را و غرب را در خويشتن خود داراست و انسان عبارت است از يك ترديد ، يك نوسان دائمي ، هركس يك سراسيمگي بلاتكليف است ، يك دانته ايست آواره و بي سامان در هيچستان نامعلوم برزخ تا ناگهان بر سر راه ويرژيلي قرار گيرد و او را به غرب براند و به راه دكارت ، كنفسيوس ، ارسطو ، يا بئاتريسي و او را به شرق كشاند و به صحراي لائوتز و بودا ، حلاج...........انسان گمگشته اين خاكستان نا آشنا كه خود را در زير اين آسمان كوتاه و غريب گرفتار مي ديده سراسيمه و پي گير ، در راه جستجوي آن بهشت گمشده خويش كه مي داند هست ، بر هر چه ميگذشته كه از آن در او نشاني مي يافته به نيايش زانو مي زده....... مجهول ماندن رنج بزرگ روح آدميست..... ))
واي هنوزم ديوونم مي كنن.اين تيكش كه واقعا محشره:
(( ...نمي توانم بگويم، نميتوانم بينديشم ، نمي توانم باشم ، از خود پوست انداخته ام ، از خود مجرد شده ام ، و خودم را و هر آنچه در اين دنيا بدان بسته است بر روي زمين گذاشته ام ، و تنهاي تنها ، دور از خويشتن ، همچون شبحي ، همچون پاره شوقي ، گرد پر هيبت پرنده او ، خيال گريزنده او ، ميگردم و مي رقصم و با او ، از اين دنيا دور مي شويم ..... پروانه من گريخت به شتاب يك شوق ، به سبكباري يك خيال ، به پريشاني يك آرزوي آشفته ، چه ميدانم چگونه؟...))
من تو اون سالها فهميدم مدرسه به ما حرف زدن از درونمونو هرگز ياد نداده و نميده.چون من حس آدم لالي رو داشتم كه داشت حرف زدن مي آموخت .