انگشتانم را نرمه وار بر تنه درخت می رقصانم، موجی قوی تا قلبم می گسترد،

نفسم به احترام هیبتش سکوت می کند و پلکهای مسحورم بر چشمانم تعظیم

می کند  تا حس لامسه به تنهایی پرواز کند ، باری دیگر در لحظه اکنون غرق

 می شوم ، رقص انگشتان که نبض می گیرد ، ماورایی ترین حس چوب را در

کالبد تک تک یاخته هایم فرو می کشم، چیزی به یاد می آورند و دوباره از یاد

 می برند، یادگارش لرزشی نامانوس است، چشمهایم که از بهت بیدار

می شوند زمان را دقیق شناسایی می کنند همانجایی هستم که همیشه

بوده ام .