گمشده
انگشتانم را نرمه وار بر تنه درخت می رقصانم، موجی قوی تا قلبم می گسترد،
نفسم به احترام هیبتش سکوت می کند و پلکهای مسحورم بر چشمانم تعظیم
می کند تا حس لامسه به تنهایی پرواز کند ، باری دیگر در لحظه اکنون غرق
می شوم ، رقص انگشتان که نبض می گیرد ، ماورایی ترین حس چوب را در
کالبد تک تک یاخته هایم فرو می کشم، چیزی به یاد می آورند و دوباره از یاد
می برند، یادگارش لرزشی نامانوس است، چشمهایم که از بهت بیدار
می شوند زمان را دقیق شناسایی می کنند همانجایی هستم که همیشه
بوده ام .
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۹ ساعت 11:56 توسط مینو
|