می خواست پرواز را به کسی هدیه کند ،پس آنچه را که از آن محروم بود به او
هدیه داد،و هر دو با هم پرواز کردند.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۰۸/۱۱ ساعت 10:12 توسط مینو
|
آنگاه كه به انتها رسيدم، آغاز شدم، دماغ شناسنامه ام هر روز دراز تر مي شود. در ميان هندوانه هاي دست فروش، آني را شكستم كه بر رويش حك شده بود جامعه شناسي، با توضيح و تفسير خويشتن، خودكشي كرد، آنقدر حرف بافيد تا با نظريه هايش خود را به دار آويخت. اين وبلاگ جوهر ته نشين شده مغزيست كه به خورد تارو پود من مي رود.