|
وقتي آدمها با نگاه هايشان يا با حرفهايشان همديگر را مي كوبند روح دیگران را بدجور كبود مي کنند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/12/19ساعت 11:9 توسط مینو |
|
|
درچشمانش خيره بودم و تك تك آناتومي صورتم، حركات خود را به دقيق ترين حالت مي گرفتند تا حتي تفاوت برق چشمانم او را متوجه نبودن حواسم به حرفهايش نكند، براي چند ثانيه اي سخنان شخصي ديگر را به ياد آوردم حالا هر دو نفر آنها نشسته بودند كنار هم و هر دو حرف مي زدند، يكي مي گفت:تمام مشكلات، تمام بدبختيها، ريشه ي تمام نقصانهاي زندگي الانم در آن سالهاي سوخته بود. و آن يكي مي گفت: سازندگي آن دوران بسيار بيشتر از تمام عمرم بوده است، تجربه اي بود كه هرگز ديگر تكرار نمي شود، تمام ساختمان قلبم آنجا پي ريزي شد. جمله اي را به ياد مي آورم: دو نفر از پشت ميله هاي زندان به بيرون نگاه كردند، يكي آسمان آبي را ديد و ديگري گل و لاي سياه خيابان را. دوباره به چشمانش خيره مي شوم اينبار بر ميميك صورتم احاطه حقيقي دارم. ديگر نوشت: سختيها يا انسان را ويران مي كند يا بزرگش مي كند و اينكه كدام گزينه را از آن خود كني فقط بر مي گردد به نوع نگاهت. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/12/12ساعت 23:11 توسط مینو |
|
|
دارم به این جمله فکر می کنم، اگر دنبال گندم باشی کاه خودش می اید اما اگر دنبال کاه باشی، گندم را از دست می دهی. آیا بیرون آمدن پروانه از پیله کاه نیست؟ شاید کرم ابریشم باید باید پیله می بست تا شب تاب بیرون می آمد. نگاهي ديگر: كرم ابريشم تنيده در پيله مي خواست كرم باقي بماند، پس كرم شب تاب خلق شد. از روزنه ديگر: كرم ابريشم، تاريكي پيله را تاب آورد، ثانيه هاي كش آمده را رقصيد، رهايي بيرون را چشم بست، تا آنگاه تكرار نجوايي دگرگونش ساخت (بيرون بيا)، به ياد آورد از شاخه اي آويزان است معلق در هوا، و چون هنوز خود را كرمي مي ديد خزنده و ضعيف، پاسخ داد اگر از اين حبس تنگ بيرون آيم، به پايين سقوط مي كنم و خواهم مرد. صدا گفت:به من ايمان داري؟ گام اول را بردار، كرم ايمان داشت، گفت زماني كه شب فرا رسد راه را گم خواهم كرد، صدا گفت: كمي بيشتر در پيله بمان تا زمانيكه بيرون آمدي شبتاب تاريكي ها باشي. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/09ساعت 11:22 توسط مینو |
|
|
و تو هم رفتی، همبازی کودک های سه نسل تو هم رفتی، وقتی بابا کوچک بود همبازیش بودی وقتی بچه های بابا بچه بودند تو همبازیشان بودی وقتی بچه های بچه های خواهر ، برادرانت بچه بودند تو همبازیشان بودی، و حالا دیگر رفتی تا همبازی با خدا شوی، می دانی من اصلا از رفتنت ناراحت نشدم، بگذار پنهانی اعترافی کنم خیلی هم خوشحال شدم، وقتی بزرگ شدم تو کوچک ماندی و همبازیهایت دیگر با تو بازی نکردند، دیگر نمی توانستند مثل تو بدوند، نمی توانستند آن جور که تو بی خیال می خندی بخندند، در پس هر خنده شان نگرانی را به خاطر می آوردند، ، هر بار که تو را درآن سالهای آخردر آن اتاق تنهاو غمگین تصور می کردم عذاب می کشیدم آن قدر تنها بودی که وقتی بعد از یک سال می دی دیمت چند ثانیه ای طول می کشید تا از سکوت تنهاییت در بیایی و خودت شوی و حرف زدن را به یاد بیاوری، و بعد آن قدر می خندیدی و می خندیدی وآنقدردست می دادی و دست می دادی تا می گفتیم خوب عمو بسه، دوباره دستت را می کشیدی جلو میگفتی سلام، با همان لحن کشدارت، با همان صدای خندانت، و بلافاصله می گفتی چطوری؟ بعد تک تکمان را می پرسیدی که کجایند؟ و باز شروع می کردی هر کس را با اسم ملقبش که خودت ساخته بودی و هرگز فراموش نمی کردی صدا کردن، شعرهایت را برایمان می خواندی و همه می خندیدیم. بگذار بیشتر اعتراف کنم از دو سال پیش که مسخ کافکا را خواندم هر بار که می دیدمت هر بار که به یادت می آوردم زجر می کشیدم، گرچه دکترها می گفتند تو به اندازه یک کودک پنچ ساله می فهمی، اما تنهایی را که خیلی خوب می فهمیدی، آنچه تغییرات ژنتیک به تو داده بود باعث می شد دنیا را و وضعیت خودت را نفهمی اما دردناکی تنهایی را که خوب می فهمیدی، الان که رفته ای دلشادم گرچه بسیار دلتنگ. هربار که به یاد می آورم وقتی زخم در حال ترمیم پایم را که بسیار نازیبا شده بود نشانت دادم و گفتم ببین عمو اوف شده، و تو….سرت را پایین بردی، پایینتر بردی و من فکر کردم می خواهی از نزدیک تر ببینیش و بعد لبهایت را به آن زخمی که خودم نمی توانستم نگاهش کنم نزدیک کردی بوسیدیش و من ناباورانه شانه ات را گرفتم و بالا آوردم و با تعجب در آغوشت کشیدم، هربار که به یاد می آورم قلبم از حسی عجیب پر درد می شود. خوب شد که رفتی، دیگر همبازیهایت یا پیر شده بودند یا دل پیر، کودکهای این دوره زمانه هم که از بازی چیزی جز گیم های کامپیوتری نمی شناسند. خاطره تمام کودکیهایم، نوجوانیهایم، جوانی هایم در دنیای دیگر همبازیهایت را فراموش مکن، ببرت را هم فراموش نکن، حداقل آنجا می توانی به من بگویی تشابهم با ببر در چه بود نه؟ پی نوشت: گاهی حکمت کارهای خدا را با سپری شدن زمان می فهمی، گاهی هم هرگز نمی فهمی. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/12/06ساعت 0:38 توسط مینو |
|
|
اتاقي كه پر نور تر است اتاقي است كه هنگام مطالعه همه را به سوي خود مي كشاند. اتاقي كه تاريك تر است و دنج تر اتاقي است كه هنگام تفكر، هنگام سكوت همه را به سوي خود جلب مي كند. اما هنگام تفريح و شادي فرق نمي كند اتاق پر نور باشد يا خاموش. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/11/23ساعت 14:10 توسط مینو |
|
|
خاطراتم را كه مي كاوم، به ياد مي آورم كه رودخانه كودكيهايم در نخستين پيچش از خمش لبه تيز كوه به بلوغ رسيد و طنين خروش بلوغ، كف آلود و پر همهمه ره سپارانه، رهسپار شد. اكئانوس به خوبي مي دانم تا به تو نرسم و در تو حلول نيابم آرام نخواهم گرفت چرا كه هرگز رودي به كوهستان باز نمي گردد. پي نوشت: اكئانوس: الهه اقيانوس ها است و دخترانش رودخانه هاي جهانند. بي ربط: اين روزها هوا دچار توهم فانتزي شده درختان شكوفه زده اند، چه خوب است پيرزن سرما باور كند كه دوشيزه بهار است. خوب است آيا؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/11/21ساعت 16:24 توسط مینو |
|
|
وقتي كل خانواده دور هم جمع مي شويم معمولا در روزهاي تعطيل،بي نظير ترين روزهاي هفته است،گاه انفجار خنده تمام خستگي هفته ات رابيرون مي كندو گاه بحث هاي بسيار جدي اجتماعي، سياسي، اقتصادي در مخلوطي از رشته هاي مختلف به نقد كشيده مي شود، و جالب اينجاست كه از هر رشته اي دوبل داريم، فقط بابا تك مي افتد كه او هم خود حريف همه ماست،حافظه اش را اگر تقديس نكنم بايد تعظيم كنم. معمولا به صورت نا خود اگاه و بي آنكه خودمان بفهميم همه از روي مبلها بلند مي شويم و دايره وار دور هم روي زمين مي نشينيم،و شليك خنده هاي ناگهاني آهنگ پس زمينه اين لحظات است ،بازيهاي دسته جمعيمان كه معتادمان كرده است، معمولا گادفادر بازي مي كنيم و معمولا بابا گاد فادر مي شود،بازي بي نظيريست. روزهايي كه زهرا تصميمش براي ادامه تحصيل در خارج از ايران جدي شده بود گفت هر چه فكر مي كنم مي بينم، نمي توانم نبودن در اين روزها را تحمل كنم. خانواده ما كم كم به سوي خانواده گسترده مي رود،گرچه بارها تعريف انتزاعي خانواده گسترده را در معاني متفاوت حفظ كرده بودم اما درك معناي حسي آن چيز ديگريست دلم براي كودكان اين نسلها كه يا يكي هستند يا دو تا مي سوزد، هيچ گاه معناي اين واژه را درك نخواهند كرد. گرچه من هم همه اش را درك نكرده ام در روزهايي كه عروسي بود و اينجا شلوغ مادربزرگ مادرم و خاله مادرم را براي اولين بار به مدت طولاني مي ديدم به اندازه اي كه بشود گفت چند روزي با هم زندگي كرديم، تمام نسل قبلي يك نسل جوان تر شدند، نسلي كه الان بيشترشان نوه دارند خودشان شده بودند جوان به وضوح مي توانستم رفتار داييم را وقتي مجرد بوده ببينم ، انتقال علم و اطلاعات سينه به سينه و دقيقا در زمان مناسب انجام مي شد واي كه چقدر شيرينتر از آموختن از كتابها بود شايد روزي بيشتر تفسيرش كردم، چند نسل به عقب برگشتن شاهكار بود معجزه بود، خدايا پيران ما را از ما نگير. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/11/19ساعت 14:54 توسط مینو |
|
|
گاهي دلم مي خواهد كتابها را فقط ورق بزنم بي انكه در آنها غرق شوم درست مثل آن ثانيه هايي كه دلم مي خواهد فقط به خود نگاه كنم بي آنكه مرور. گاهي دلم مي خواهد اد ليست مسنجرم پر باشد از نويسندگاني كه با نوشته هايشان زيسته ام و آنها اكنون دردنياي محدود ماده نيستند. گاهي واقعا ديگر تحمل اين كوري ، اين كري، اين بي ذايقگي، اين آلزايمر را ندارم. سرورم نات رسپاند مي دهد كسي هست به من قلب اورجينال قرض دهد؟ مي گويند زنبورها شهد گل را كه مي مكند بي نهايت تلخ است و آنگاه كه پسش مي دهند اين شيرين عسل، خدايا مي شود زنبوريتم را نشانم دهي؟ مي گويند زنبور قوه دفاعش نيشش است اما خوب مي داند آنگاه كه نيش زند خواهد مرد، خدايا مي شود باورم دهي كه نيش زبانم اگر به كار افتد مرا مي ميراند؟ خدايا مي شود .........؟؟.......!!.........مي شود.........؟؟........پس ظرفيتش را از تو مي طلبم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/11/18ساعت 12:3 توسط مینو |
|
|
دختر كوچك از مادر پرسيد نام آن سايتي كه هر كلمه اي درش سرچ مي كرديم تمام اطلاعات را برايمان مي آورد چه بود؟ مادر گفت گوگل؟ دخترك با شادي براق چشمانش گفت اوهوم. مادر پرسيد : آدرس آن سايتي كه هر كلمه اي درش سرچ مي كردي تمام اطلاعات را به تو ميداد چه بود؟ در شبكه جهاني نه، در شبكه اتصال قلب؟ دخترك فراموش كرده بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/11/16ساعت 10:15 توسط مینو |
|
|
نگارنده عزيز در پستي از همه دوستان خواسته بود دلايل نوشتن يا عدم نوشتنشان را بگويند، در نوشته هاي پيشين وبلاگم پيدايشان كرده ام: گاه روح وا مي دارد تو را تا حس کنی، بنويسی و سخن گويی و گاه خود روح را وا ميداری تا تسطير كند تا دوباره لمسش کنی. گاه عقل و منطق هدفی را، موضوعی را دستمايه ی گويش واجهايت مي کند و گاه اوج جوششاحساس ازخودبی خود شدگی، آنچنان تو را در جذبه ی مذاب يک زيبايی اساطيری می گدازد که کلمات سيل آسا و پر هيجان کاغذ را نقب می زند و تو از حرف لبريز، سر می روی. گاه يک نصفه ات به نوشتن ترغيبت می کند و نصفه ی ديگرت بازت می دارد و تو در کشاکشبازی بی وزن اين دو مبهوت و سر گشته عناد می ورزی. گاه کلمات ورز می آيند، گاه در ذهنت به هم تنه می زنند و گاه چون آتشفشان شعله ور می شوند. مي توانم موضوعي ديگر را هم اضافه كنم ( نيازبه نوشتن و رسيدن به آرامش ) مدتهاست که سر انگشتانم نرمه ي کاغذ رانچشيده است. مدتهاست که ذائقه لطيف واژه ها مزاج ذهنيم را ندريده است. مدتهاست که هجوم غلطِيدن واجها روحم را سيراب ننموده است. مدتهاست که رايحه شورانگيز کاغذ را در کالبد فرو نکشيده ام. چه بِی محابا خود را فراموش کرده بودم، گاهي نرسيدن موضوعي به ذهنت خود دستاويز نوشتن مي شود ماهی قرمزهای ذهنم یا خیلی لیزتر از آن شده اند که در دستانم سکوت کنند یا بسیار باهوش تر از آن که فریب طعمه سر قلاب را بخورند. اينها تمام دلايل نوشتنم نبوده اما دلايلي بوده كه با سوزن ته گرد كلمات به پارچه سياه وبلاگم دوخته شده و اما دلايل ننوشتنهاي اين روزهايم فقط پنج كلمه دلم هواي پيله بستن كرده است، كرمهاي ابريشم در طول عمر خود يكبار پيله مي بندند، يا مي ميرند و يا پروانه بيرون مي ايند، اما ما انسانها بارها و بارها و بارها بايد پيله ببنديم و الان دو ماه است كه هواي تنفسيم پيله ايست،بايد مرور كنم خودم را اين دو سال را، براي يكبار هم كه شده مي خواهم مرور را به شب امتحان و تا صبح بيدار ماندن نسپارم، ممكن است مدتي نباشم و نمي دانم كي آغاز خواهم كرد. اين روزها بيشتر از آنكه به نوشتن نيازمند باشم به سكوت محتاجم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/11/14ساعت 10:52 توسط مینو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
آنگاه كه به انتها رسيدم، آغاز شدم، دماغ شناسنامه ام هر روز دراز تر مي شود.
در ميان هندوانه هاي دست فروش، آني را شكستم كه بر رويش حك شده بود جامعه شناسي، با توضيح و تفسير خويشتن، خودكشي كرد، آنقدر حرف بافيد تا با نظريه هايش خود را به دار آويخت. اين وبلاگ جوهر ته نشين شده مغزيست كه به خورد تارو پود من مي رود. |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| مطالب خواندنی |
|
RSS
|